ضرب‌المثل‌های شیرین فارسی

✍️ سالار عبدی

ضرب‌المثل‌ها در زبان ما ریشه‌ای عمیق و محکم دارند و بی‌شک از همان ابتدای پیدایش زبان ساخته و پرداخته شده‌اند. احمد ابریشمی در کتاب خود با نام “فرهنگ نوین برگزیده مثل‌های فارسی” مثل‌ها را در هشت طبقه تقسیم‌بندی کرده است و برای هر یک ویژگی‌ها و تعاریف خاصی برشمرده است، اما آن چه در صدد گفتنش هستم این که مثل‌ها قدرت بسیار بالایی در بیان مفاهیم و واقعیت‌ها دارند و گاه یک مثل کوتاه آن‌چنان ساختی محکم و استوار دارد که می‌تواند انسان صاحب‌دل و درد شناس را مدت‌ها غرق در اندیشه و تفکر سازد!

چه، پدران و مادران ما با این مثل‌ها زیسته‌اند و آن را با گوشت و خون خود عجین نموده و به نسل‌های بعدی منتقل کرده‌اند و اگر دردی و خردی در مثلی نهفته است، همان درد و رنج و اندیشه‌ای است که از سینه پدران و مادران این سرزمین به دل مثل راه یافته است!

تعداد قابل توجهی از این امثال، آن‌چنان مفهوم، مضمون و ساختار گیرایی دارند که گویی بحری را در کوزه‌ای جای داده‌اند و اول و آخر هر گفتنی و شنیدنی را در بطن خود پروریده‌اند؛ طوری که نه می‌توان بهتر از آن در آن مورد خاص حرفی گفت و نه نوشت!

به‌عقیده راقم این سطور، دلیل عمده این حقیقت این است که این مثل‌ها، غالب حرف میان تهی و پوچی نبوده است که از دهان موعظه‌گری که شاید خود در نهان، سر و سری غیر از آن‌چه می‌گوید داشته باشد و عالم بی‌عملی که “دو صد گفته چون نیم کردار نیست” را فرا یاد بیاورد.

آری این امثال، اغلب حرف توخالی و مفت نیستند. این‌ها انعکاس و تبلور قرن‌ها زیستن معتقدانه است. زیستنی از جنس اشک، ناله، فریاد، آه، فغان و شاید گاه‌گاهی شادی، خنده، نشاط، عشق، شوریدگی، مستانگی، حیرانی و…

این‌چنین است که این‌چنین به دل زخمه می‌زند و آدمی را غرق در تفکر و اندیشه می‌سازد. حتی کلام شعرای بزرگ ادبیات کلاسیک ما، آن‌جا که از دل صاحب درد نکته‌بینش، موشکافانه برخاسته‌اند، مثل ساری و جاری شده‌اند و در افواه و گویش‌های مردم قرون متمادی جای خوش نموده‌اند. به‌عنوان مثال به این مثل “دود از کنده بلند می‌شود” دل بدهید. این چهار کلمه کوتاه، مفید و مختصر چه اندازه حرف، معنا و حقیقت در خود جای داده است؟! آیا نمی‌شود در مورد آن ده‌ها ورق نوشت و ساعت‌ها صحبت کرد؟! در مورد همین چهار کلمه! و قس علی هذا…

ویژگی بارز دیگر مثل، شاید این باشد که جملگی استفاده‌کنندگان و شنوندگانش با اندکی اختلاف در موردش اتفاق نظر دارند و امروزه هم هر انسان متوسط الحالی با شنیدنش با آن به مخالفت برنمی‌خیزد و حس می‌کند باید به این گفته دل داد و گوش نیز! و با گواه قرار دادن دل و جان و اندیشه، بر صحت آن صحه می‌گذارد و حداقل دقایقی کوتاه غرق در فکر می‌شود.

مشخصه دیگر مثل‌ها، روانی لفظ و روشنی معنا و لطافت ترکیبی آن تواند بود. به طرز شگفت‌آوری بیش‌تر امثال قدرتمند پارسی از خاصیت سهل و ممتنعی نیز برخوردارند، یعنی علاوه‌بر این‌که شاید داستانی و حکایه‌ای در پشت سر خود پنهان کرده باشند می‌توانند در حالات و موقعیت‌های نوظهور با تطبیق و هماهنگی در ساختار و فرم تازه تاسیس‌اش، بهترین کانسپت و معنا را از خود بروز دهند. این حالت در کلام شعرا و نویسندگان امروز نیز همین خاصیت خود را حفظ و ضبط کرده است. به‌عنوان مثال، شاید خیلی از زیستندگان امروز ما حتی نام مهرداد اوستا را نیز نشنیده‌اند اما بارها در کلام‌شان از بیت معروفش که مثل معروف این سال‌ها نیز هست استفاده کرده باشند:
“از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی‌درد!، ندانی که چه دردی‌ست!”

هم‌چنین بزرگان علم و دانایی ملل مختلف نیز تعاریف و توصیفات بسیار زیبا و ارزنده‌ای در مورد مثل دارند که به چند مورد از آن‌ها بسنده می‌کنم. لرد جان راسل (۱۸۷۸ – ۱۷۹۲)، مثل را حاصل نکته‌سنجی فردی نکته‌سنج می‌داند که با استفاده از خرد و دانش ذاتی خود آن را به‌وجود آورده است یا بهمن یار، مثل را جمله‌ای مختصر و مشتمل بر نوشته یا مضمونی حکیمانه می‌داند که به‌واسطه الفاظ روان و معانی روشن و صریح بین عامه مشهور شده است.

در هر صورت من، مثل را حاصل تجارب و اندوخته زندگی‌های واقعی بشری می‌دانم که در قالب کوچک و محدود خود، دریایی از اندیشه، تامل، درد، رنج، زیرکی و… نهفته است.

در ادامه این نوشتار در چند نوبت به‌صورت موضوعی به موتیفی خاص که در ضرب‌المثل‌های ما نمود و نمادی پررنگ یافته است اشاره خواهم کرد. طبیعی است که این کار بنده تنها می‌تواند مشتی باشد نمونه خروار عظیم و تنومند ادبیات غنی کلاسیک پارسی و قطره‌ای از این دریای جوشان و خروشان اندیشه‌مندی و نکته مهم‌تر در این باب این‌که علاوه‌بر امثال و حکم رایج بر زبان‌ها و مثبوت در فرهنگ‌های ضرب‌المثل، بسیاری از گفته‌ها و سروده‌های جان‌دار شعرا و عرفای نامدار ما به‌علت عدم توجه و تدقق، در هاله‌ای از فراموشی و نسیان گرفتار آمده‌اند و با توجه و بررسی ادبای عزیز در دل خود گنجینه‌های عظیمی از معانی بکر پروریده‌اند که می‌توانند حتی حالت مثل سایر یابند و دنیای معنای امروز ما را متحول کنند.

در یک تقسیم‌بندی موضوعی که در خصوص ضرب‌المثل‌های پارسی انجام شده موضوعاتی چون: سخن گفتن با تمام جوانب آن، قدر استاد و آموزگار، امید و آرزو ، توکل به خدا و شناخت او، خوشبختی و بدبختی، فضایل نیکو و ستودنی انسان چون نوع‌دوستی، راست کرداری، پرهیز از غیبت و تهمت، دوستی و محبت، عشق و… استخراج شده است که هر کدام دامنه وسیعی دارند.

جالب است که شما در بررسی مثل‌ها به این نکته می‌رسید که پدران و مادران ما از هیچ نکته‌ای به‌سادگی عبور نکرده‌اند و تقریبا به همه مفاهیم و گفتنی‌های در خور که امروزه نیز می‌تواند چراغ راه ما باشد با استادی تمام پرداخته‌اند. حتی با نام حیوانات مختلفی چون سگ، گربه، اسب، موش، خر و… با توجه و در نظر گرفتن خصوصیات ذاتی این موجودات با مصادره به مطلوبی ظریف مثل ساخته‌اند که حایز اهمیت است.

برای افتتاح این باب با موضوع تلاش و کوششی که برای نیل به هدف و نتیجه‌ای در خور است آغاز می‌کنم. انسان همواره می‌کوشد تا به آن‌چه در سر دارد جامه عمل بپوشاند و به آرزوهای خود دسترسی یابد. شرط این کامیابی این است که انسان شرایط خود را خوب بسنجد و با آگاهی و اشراف کامل از زندگی و توانمندی‌های خود، به مصلحت پیش برود. پس موضوعات به‌هم پیوسته و متصلی چون سعی و کوشش، تجربه و نتیجه عمل انسان، مصلحت طلب و خواسته وی، انتخاب و هدف و… در این موضوع جای می‌گیرند که نیاکان ما به شیوایی هرچه تمام‌تر در امثال و حکم خود بدان پرداخته‌اند که شمه‌ای از آن‌چه گفته‌اند در این‌جا می‌آید:
– از تو حرکت، از خدا برکت
– ای که دستت می‌رسد کاری بکن / پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار (سعدی)
– به چوگان همت، توان برد گوی
– هر چند موثر است باران / تا دانه نیفکنی، نروید ( مولوی)
– خوش آن چاهی که آب از خود بر آرد!
– سایه خورشید سواران طلب / رنج خود و راحت یاران طلب (نظامی)
– تو و طوبی و ما و همت یار / سعی هر کس به قدر همت اوست (حافظ)
– طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد / در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد (نشاط اصفهانی)
– قومی به جد و جهد گرفتند وصل دوست / قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند (حافظ)
– کار نیکو کردن از پر کردن است
– کس نتواند گرفت دامن دولت به زور / کوشش بی‌فایده‌ست وسمه بر ابروی کور (سعدی)
– نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود / مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد (سعدی)
– همت اگر سلسله جنبان شود / مور تواند که سلیمان شود
– ای دل خام طمع، شرمی از این قصه بدار / کار ناکرده، چه امید طمع می‌داری؟! (حافظ)
– کوشش بیهوده، به از خفتگی
– همت بلند دار که مردان روزگار / از همت بلند به جایی رسیده‌اند
– خوش بود گر محک تجربه آید به میان / تا سیه‌روی شود هر که در او غش باشد (حافظ)

و صدها مثل دیگر که به‌علت ضیق وقت در این مقال نگنجید. امید که به خواندن این نمونه‌های ارزشمند، لختی بیش‌تر به‌خود آییم و تلاش کنیم.

روزنامه مردم‌سالاری​​

قاصد روزهای ابری

✍️ سید محمود سجادی

بیست‌ویکم آبان، سالروز تولد نیما یوشیج است. شاعری که زاده روستای یوش است، روستایی از بخش نور، شهرستان آمل در مازندران. نام فامیلی او اسفندیاری بود که از خاندان کهن و ریشه‌دار این بخش از کشورمان هستند.

نیما پرنده‌ای بود که می‌‌خواست در فضاهای تازه پرواز کند، از دیرمانی در قفس محدود خسته شده بود، البته هر شاعری نوگرا و نوجوست، دلش می‌خواهد حرف‌های تازه بزند. تقریبا هر شاعری مدعی این است که طرز بیان، اسلوب سرایش و مندرجات شعر و به‌طور کلی زبان و شیوه‌اش تازه است. اما نیما بیان تازه‌ای می‌خواست تا اندیشه‌های نو و دید خود را از دریچه آن بیان کند.

نیما می‌گفت: با دید استادان و شاعران کهن به طبیعت جهان نگاه نکنید، حتی اگر مضامین و ترکیبات کهنه به کار گرفته می‌شود باید رنگ و بوی تازه داشته باشد و با نگرشی جدید سروده شود. نیما زاویه دید خود و شاعران همزمان و آینده خود را عوض کرد. دید شاعران کلاسیک معمولا یک دید بسته ذهنی بود؛ نگاه‌کردن با چشم‌های دیگران. نگریستن به چشم‌اندازهایی وسیع، اما در اتاق‌های در بسته تاریک.

من در شعر شاعران قدیم و جدید بهاریه‌ها یا توصیف‌هایی از طبیعت دیده‌ام که هرگز آن طبیعت برایم مجسم نشده. گاه این‌گونه شاعران از گل‌ها و پرندگانی حرف می‌زنند که در عمر خود حتی یک‌بار آنها را ندیده و صدایشان را نشنیده‌اند و طبعا نمی‌توانند ذهنیت خود را به عینیت مبدل سازند. در بعضی از بهاریه‌های میرزا حبیب قاآنی (که استاد این‌گونه توصیفات رنگین و بانشاط است) در آن واحد گل‌ها و پرندگانی با هم توصیف می‌شوند که در خیال هم نمی‌توان آنها را تجسم کرد یا از نظر جغرافیایی حضور آنها در آن مکان غیرممکن است.

نیما به “دید شاعر” و “زاویه دید شاعر” اهمیت زیادی می‌دهد. او نمی‌خواهد در شعر، کلمه تنها یک کلمه باشد، بلکه باید کلمه در شعر، جاندار و پویا و تجسم‌بخش باشد؛ یک حقیقت زنده و ملموس. حقیقتی که می‌تواند از ذهن و زبان شاعر به ذهن و ادراک خواننده یا شنونده منتقل شود.

نیما شاعری شجاع بود. او شجاعت نوآوری و قالب‌شکنی و دور ریختن حواشی و زوائد و دستیابی به حقیقت شعر را در شاعران به‌وجود آورد. شاعرانی که کلمات عامیانه و پیش پا افتاده را وارد عرصه شعر کردند یا مطالب غیرمتعارفی را شاعرانه بیان کردند، شاعران شجاعی بودند و نوآوری با شجاعت التزام ماهوی دارد. شاعر نوآور باید لزوما موضوعات و ژانرهای جدید را مطرح کند یا این‌که موضوعات و ژانرهای بیان‌شده توسط شاعران گذشته یا شاعران دیگر را تکمیل کند. شبکه بافتاری و ساختاری شعرش در بر‌گیرنده تصویرها، ترکیب‌ها، تشبیهات، ارایه‌های ادبی، واژگان زنده پویا، ترکیبات بدیع و رساننده باشد. هم موضوعات جدید را در نظر داشته باشد و هم آن موضوعات را با بیان جدید مطرح نماید. شعر شاعر باید بوی تازگی و طراوت داشته باشد.

مثل گلی که ابتدای بهار تازه روییده و عطر و بویش انسان را مست می‌کند، نیما یوشیج کوشید تا بین شاعر و مخاطب ارتباط و تفاهم نزدیکی ایجاد کند، همان‌طور که هدف شعر ایجاد ارتباط است. شعر نوعی تخاطب و مکالمه است، در هم‌تنیدن فکر و حس و عاطفه و ادراک است.

شاید هیچ هنری به اندازه شعر در طول تاریخ کاربرد اجتماعی نداشته است. شعر همیشه توسط شاعر به خصوصی‌ترین شکل سروده شده، اما سپس به مردم سپرده شده است. گویی شاعر وقتی شعر می‌سراید روبه‌روی مردم نشسته و آنها را مخاطب قرار می‌دهد. وقتی نیما می‌گوید:
خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت همسایه / گرچه می‌گویند «می‌گریند روی ساحل نزدیک / سوگواران در کنار سوگواران»/ قاصد روزان ابری‌ داروک کی می‌رسد باران!

بدون تردید شاعر به یک مساله مهم اجتماعی نظر داشته، تحولی که باید در کشور او هم اتفاق می‌افتاد، مثل تحولی که در کشور همسایه اتفاق افتاد. او به آن متحول‌شدگان حسرت می‌خورد و آنها را همدلان خود می‌داند. خشکی کشتگاه او گویای فقر اقتصادی وحشتناکی است که بر ایران آن زمان حاکم بوده. او چشم به راه باران است، بارانی که بتواند این مردم را زنده کند، اقتصاد در هم شکسته کشور را شکوفا نماید. خطاب پرسشگرانه او به داروک همان امیدی است که مثلا در شعر بامداد به آینده کشور می‌بینیم:
شب ‌/‌ با گلوی خونین ‌/‌ خوانده‌ست دیرگاه ‌/‌ دریا‌ /‌ نشسته سرد‌ /‌ یک شاخه در سیاهی جنگل‌ /‌ به‌سوی نور ‌/‌ فریادی می‌کشد‌ /‌ (باغ آینه)

نیما یوشیج از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۳۸ – که سال مرگ اوست – شعرهای کوتاه، اما بسیار رسایی در فضای اجتماعی و سیاسی سروده است از جمله: دل فولادم، روی‌ بندرگاه، شب‌پره، ساحل نزدیک، هست شب، برف سیولیشه، در پس کومه‌ام، کک‌کی، بر سر قایقش پاس‌ها از شب گذشته‌ است، تو را من چشم در راهم و شب همه شب.

تقریبا همه اشعار کوتاه هستند و از روانی و روشنی بیشتری برخوردار. در شعر دل فولادم در همان سال ۳۲ گفته:
رسم از خطه دوری نه دلی شاد در آن‌ /‌ سرزمین‌های دور ‌/‌ جای آشوبگران‌ /‌ کارشان کشتن و کشتار‌ /‌ که از هر طرف و گوشه آن‌ /‌ می‌نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان ‌/‌ وین زمان فکرم این است ‌/‌ که دل فولادم‌ /‌ ناروا در خون پیچان ‌/‌ بی‌گنه غلتان در خون برادرهایم‌ /‌ دل فولادم را زنگ کند ‌/‌ دیگرگون.

در آخرین شعرهای نیما هم با سمبل شب مواجهیم. او خود را “محبوس زندان شب” می‌داند.
هست شب یک شب دم کرده و خاک / رنگ رخ باخته است / باد نوباوه ابر از بر کوه / سوی من تاخته است / هست شب همچو ورم‌کرده تنی گرم در استاده هوا‌ /‌ هم از این روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را.

می‌توان نتیجه گرفت و جمع‌بندی کرد و گفت:
1- نیما شاعر مبتکر و شجاعی است.
2- او قالب و قاب جدیدی برای شعر خود برگزیده یا ساخته و بین ظرف و مظروف، ارتباط ارگانیکی به‌وجود آورده است.
3- وزن در شعر نیما همان وزن عروضی است با عدم تساوی مصرع‌ها.
4- قافیه در شعر نیما رعایت شده و زنگ مطلب است.
5- نیما واحد شعر را بیت نمی‌داند، بلکه بند یا پاره است.
6- طبیعت در شعر نیما مورد توجه است.
7- لهجه محلی مازندرانی مورد استفاده است.
8- شعر نیما شعری اجتماعی است.
9- زبان نیما در عین سادگی، پیچیده و چند لایه است.
10- نگرش و زاویه دید نیما نسبت به شاعران دیگر متفاوت است. هستی، انسان، هنر، شعر، تفکر، خیرگی به عمق اشیا و درونه و ذات معنویات در شعر او مطرح است.
11- شعر نیما، شعری سمبلیک و نمادگراست.

او در راهگشایی شعر، شاعری شجاع بود. اما در بیان مسایل سیاسی و اجتماعی به صراحت لهجه اعتقاد نداشت و از نمادها و سمبل‌ها استفاده می‌کرد. همین سمبلیک و نیز دیریابی و غموض محتاطانه شعرش به زیبایی جذابیت آن کمک کرد.

نیما شاعری است متعلق به همه فصول.

روزنامه جام‌جم​​

ستایش سعدی از زبان جامی

✍️ دکتر سید حسین الهی قمشه‌ای

شاعران بزرگ آسمانی ما هر یک مورد ستایش شاعران پسین خویش بوده‌اند؛ چنان‌که انوری درباره فردوسی گفت:
آفرین بر روان فردوسی / آن همایون همای فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد / او خداوند بود و ما بنده

و نظامی در مقام فردوسی گفت:
سخن‌سنجی آمد ترازو به دست / درست زراندود را می‌شکست

و امیرخسرو دهلوی در مقام نظامی در قیاس با خویش گفت:
نظم نظامی به لطافت چو در / وز دُر او سر به سر آفاق پر
پخته از او شد چو معانی تمام / خام بود پختن سودای خام
مثنوی اوراست، دعایی بگوی / بشنوش، از دور ثنایی بگوی
این همه زانصاف بود زور نیست / گر تو نبینی، دگری کور نیست

و نیز شیخ بهایی در ستایش مثنوی، بدین نگاه که مثنوی سراسر شرح لطایف آیات قرآنی است، گوید:
مثنوی معنوی مولوی / هست قرآنی به لفظ پهلوی
من نمی‌گویم که آن عالی‌جناب / هست پیغمبر، ولی دارد کتاب

و مولانا خود از عطار و سنایی چنین یاد می‌کند:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم

چنان‌که در مثنوی نیز از سنایی با عنوان “حکیم غزنوی” به ارادت و تعظیم یاد کرده است:
از حکیم غزنوی بشنو تمام / ترک‌جوشی کرده‌ام من نیم خام

و حاجی سبزواری، حافظ را چنین ستوده است:
هزاران آفرین بر جان حافظ / همه غرقیم در احسان حافظ
ز هفتم آسمان غیب آمد / لسان‌الغیب اندر شان حافظ

از جمله شیخ اجل سعدی شیرازی نیز از روزگار خویش تا کنون پیوسته مورد تحسین عام و خاص بوده و به‌خصوص مدح و ثنای شاعران بزرگ را نسبت به خود برانگیخته است. امیرخسرو دهلوی که در مثنوی، مرید نظامی و در غزل سرسپرده شیخ اجل سعدی است، در بیت زیر، شراب، یعنی محتوای غزل خود را، از خمخانه شیخ شمرده است:
خسرو سرمست اندر ساغر معنی بریخت / باده از خمخانه شیخی که در شیراز بود

ملک‌الشعرای بهار، پیشرو شاعران بازگشت به سبک خراسانی در تضمین بسیار زیبایی که از غزل معروف سعدی به مطلع:
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست / یا شب و روز به‌جز فکر توام کاری هست
کرده، سعدی را در مقام پیامبری نشانده و آثار او را به فرقان که یکی از اوصاف قرآن به معنی “جدا کننده حق و باطل” است، تشبیه کرده است. البته مقصود از کلمه پیامبر در این‌گونه تعبیرات، معنی خاص نبوت که ختم به رسول اکرم (ص) شده است نیست، و اگر گفته‌اند که از سخن مولانا و سعدی و حافظ و نظامی و امثال این بزرگان زنگ نبوت به گوش می‌رسد، مقصود این است که آنان خبر بزرگ خدا و قیامت، و پیروی از عمل صالح را که محور اصلی دعوت انبیا و ملاک سعادت دنیا و رستگاری آخرت است، در پرده تعبیرات شاعرانه به گوش جهانیان رسانیده‌اند، و به حقیقت چون دنباله‌رو و سخنگوی پیام انبیا هستند، مجازا از آنان به پیام‌آور و لسان‌الغیب و آیینه غیب و صاحب کتاب و غیره یاد شده است.

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند / طیباتش به گل و سبزه و ریحان ماند
اوست پیغمبر و این نامه به فرقان ماند / هرکه او را کند انکار، به شیطان ماند
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند / داستانی است که بر هر سر بازاری هست

در چند دهه اخیر، برخی از معاصران، مقام و منزلت معنوی و عرفانی سعدی را درنیافته و بیشتر او را شاعر سخن‌پرداز و نمونه کمال فصاحت و بلاغت شمرده و تغزلات عاشقانه او را یکسر به عالم خاک منسوب کرده‌اند، در حالی که سعدی عارفی است پر شور و حال از عاشقان حضرت حق که عشق به آفریدگار، او را عاشق تمامی آفرینش کرده است:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست

و عشق پاک او به خلق، او را برانگیخته تا همگان را به معشوق ازل دعوت کند، و نام و یاد معشوق ازل را در دل و زبان عام و خاص زنده کند؛ چنان‌که گفت:
قصه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم / نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم

و این دعوت مستی‌بخش به عشق را در جام‌های مرصعی از الماس سخن به همگان هدیه کرده است؛ چنان‌که یکی از عاشقان او، شاعر فحل و توانای معاصرش سیف‌الدین فرغانی در غزلی خطاب به او گفته است:
ز خمّ عشق قدح‌هاست هر یکی غزلت / به مجلسی که کسان ساز عشق بنوازند
چو آب گشته روان از شرابخانه تو / هزار نغمه ایشان ز یک ترانه تو

جوهر اصلی شعر سعدی، همان ترانه ابدی است که سرود دسته‌جمعی ذرات کائنات یعنی مدح و تسبیح جمال مطلق و بیان اسرار معرفت حق است؛ چنان‌که گفت:
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است / دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

و به حقیقت سعدی اسرار معرفت را از برگ‌های کتاب آفرینش خوانده، و کلام منثور و منظوم خود را ترجمان آن اسرار کرده است، و این کاری است که جمله شاعران بزرگ جهان پیش از سعدی و پس از وی برگزیده و به عشق و ارادت در نقطه‌های کمال به پایان برده‌اند؛ چنان‌که شکسپیر گفت:
«اگر از غوغای عالم و اشتغالات باطل دنیوی دمی آسوده شویم،
درختان را به هزار زبان سخنگو می‌یابیم
و از جویبارها کتاب می‌خوانیم
و از سنگ موعظه می‌شنویم
و نشان خیر و خوبی را در هر چیز مشاهده می‌کنیم.»

سعدی در یکی از قصاید کوتاهش بیتی به همین مضمون سروده که پس از دویست سال، جامی، شاعر و نویسنده بزرگ عرفانی قرن نهم را مست کرده و در حکایت بسیار زیبایی شرح مستی خود و جمله کروبیان عالم بالا را از این بیت بیان کرده است. اینک این بیت سعدی، و این هم حکایت جامی در سبحه‌الابرار:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است، معرفت کردگار

یکی از اکابر در واقعه دید که جمعی از ملایکه طبق‌های نور از بهر نثار وی می‌برند…
سعدی، آن بلبل شیراز سخن / در گلستان سخن، دستان زن
شد شبی بر شجر حمد خدای / از نوای سحری سحر نمای
بست بیتی ز دو مصراع به هم / هر یکی مطلع انوار قدم
جان از آن مژده جانان می‌یافت / بر خرد پرتو عرفان می‌تافت
عارفی، زنده‌دلی، بیداری / که نهان داشت بر او انکاری،
دید در خواب که درهای فلک / باز کردند گروهی ز ملک
رو نمودند ز هر در زده صف / هر یک از نور، نثاری بر کف
پشت بر گنبد خضرا کردند / رو در این معبد غبرا کردند
با دلی دستخوش خوف و رجا / گفت کای گرم روان تا به کجا؟
مژده دادند که: سعدی به سحر / سُفت در حمد یکی تازه گهر
چشم زخمی نرسد تا ز قضا / می‌سزد مرسله گوش رضا
نقد ما کان نه به مقدار وی است / بهر آن نکته ز اسرار وی است
خواب‌بین عقده انکار گشاد / رو بدان قبله احرار نهاد
به در صومعه شیخ رسید / از درون زمزمه شیخ شنید
که رخ از خون جگر تر می‌کرد / با خود آن بیت مکرر می‌کرد!
و سلام بر ستایشگران زیبایی باد.

منبع: کتاب کیمیا​​

درباره ملک‌الشعرای بهار

✍️ دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

برای من مایه مباهات است که از زندگی و مرگ مردی یاد کنم که بر شکوه و غنای معنوی کشور ما افزوده است؛ مردی که زندگی‌ای بارور داشت؛ بدان معنی که نرمی‌ها و درشتی‌های روزگار را آزمود، برای آزادی و سربلندی وطن خود تلاش کرد، به زندان رفت، خانه‌نشین شد، به نمایندگی ملت انتخاب گردید، به اوج شهرت رسید، در کشمکش‌های سیاسی زورآزمایی نمود، مقام وزارت یافت و سرانجام بیماری‌ای دراز او را چون شمعی کاهید و اندک‌اندک خاموش کرد.

به‌رغم مرارت‌ها و محنت‌های فراوانش، من بهار را مردی کامروا می‌دانم، زیرا از زندگی نترسید و خود را دلیرانه در دهان او افکند، معنا و جوهر حیات را شناخت و قدر دانست، در دوران‌هایی از عمر خویش این موهبت را یافت که از گفتن “نه” نهراسد، گره از زبانش باز بود و هرچه می‌خواست به‌وجهی زیبا و شورانگیز بیان می‌کرد. همسری مهربان و فرزندانی اهل داشت که خود در شعرهایش با خشنودی از آنان یاد کرده است، در گفته‌ها و نوشته‌هایش مردم بینوا و مظلوم را از یاد نبرد و در کمتر دورانی از عمر خویش از غم ایران غافل ماند.

آثار ادبی از سبک زندگی صاحبانشان جدایی ناپذیرند. در نزد شاعر راستین، زندگی درونی با زندگی برونی هم‌آهنگ می‌گردد، یعنی کسی که آفریننده کلام زیبا و ترجمان اندیشه‌های بلند گشت، نمی‌تواند روال عمر خود را چنان قرار دهد که با اصول زیبایی و فضیلت تغایری یابد. من لااقل در زبان فارسی استثنایی بر این اصل نمی‌یابم. شاعران مداح و تن‌پرور و خودپرست ولو قدرت و استعدادی در تلفیق عبارات و موزون کردن کلمات داشته‌اند، هرگز نتوانسته‌اند در میان مردم راه یابند و مقامی پاینده و گرم در دل روزگار به‌دست آورند. اینان استادانی بوده‌اند که هنر شاعری را پیشه‌ای برای کسب جاه و مال قرار داده بودند، و حال آنکه شعر، منبعی دیگر و قلمروی دیگر دارد.

در زبان فارسی ده‌ها هزار شاعر شعر سروده و دیوان تنظیم کرده‌اند. تعداد کسانی که هم‌اکنون دیوان آنان در دست مانده است از صدها درمی‌گذرد، ولی به بیست تن نمی‌رسند شاعرانی که بر سراسر قرون گذشته سایه افکنده باشند و اکنون نیز درخشان‌تر از همیشه جلوه کنند. این بیست تن یا کمتر، بدون شک کسانی نیستند که در ترکیب کلمات و آراستن قوافی تواناتر از دیگران بوده‌اند؛ نه، راز بزرگ بودن و جاودانی ماندن اینان در موضوع و معنایی است که دربرگرفته‌اند، یا به‌عبارت دیگر مربوط به وسعت قلمرو فکری آنان است.

شاعری را نمی‌توان بزرگ نامید، مگر آنکه سینه گشاده داشته باشد، تا عالم وجود با همه نقیصه‌ها و آراستگی‌ها و خوبی‌ها و زشتی‌هایش در آن جای گیرد.

شاعران کوه‌پیکری مانند هومر و دانته و شکسپیر و فردوسی و مولوی، کسانی هستند که بازوان خود را چون کمربندی به گرد کائنات افکنده‌اند. گویندگان نامدار دیگر نیز که برادران کوچک‌تر اینانند، هر یک به فراخور خویش اقلیمی را در سیطره طبع دارند.

همه اینان از حیطه وجود خود پای بیرون نهاده و با بشریت پیوند جسته‌اند، سراینده دردها و شادی‌ها و امیدها و توفیق‌ها و ناکامی‌های او بوده‌اند، به نظم موجود گردن ننهاده‌اند و زندگی‌ای بهتر و دنیایی موزون‌تر را برای آدمی آرزو کرده‌اند.

اکثر اینان چه در زندگی و چه در شعر، نمونه‌های برجسته‌ای از کسانی هستند که می‌توان آن‌ها را گویندگان “نه” نامید؛ چه، در برابر آیین‌های ظالمانه و زور و زر تسلیم نشدند و سعادت مادی و آسایش، و گاه جان خود را فدا کردند و به خیل شهیدانی پیوستند که “پرومته پهلوان” (۱) سرسلسله آنان بود.

“دانته” نیمی از عمر خود را در تبعید به‌سر برد، “ناصرخسرو” فقر و دربه‌دری و تکفیر و تهدید به‌خود خرید، “بایرون” جان خویش را بر سر استقلال یونان نهاد، “پوشکین” سال‌ها با دستگاه بیدادگری درآویخت و سرانجام برای دفاع از ناموس و شرافت خود در “دوئل” کشته شد، “گارسیا لورکا” (۲) در راه آزادی ملت خویش جنگید و در بهار جوانی تیرباران گشت. نظیر اینان در سراسر تاریخ، در همه سرزمین‌ها، صدها شاعر دیگر بوده‌اند که کوشیده‌اند تا راهی به‌سوی روشنی بیابند و زندگی خویش را قربانی کرده‌اند.

از روزی که بشر به ترکیب عبارات موزون آغاز کرده است تا به امروز، نابسامانی‌های جهان و بیداد و تبعیض و جنگ و جهل و فقر، هیچ‌گاه مورد قبول شاعران واقعی نبوده است. همه آنان درباره نظم ناهشیوار موجود، زبان به ناله یا نفرین یا استهزا یا فریاد گشوده‌اند. از حماسه سرایان و تراژدی پردازان تا سرایندگان غنایی و عرفانی، هر یک به شیوه خود نارضایی بشر را در آثار جاویدان خویش جلوه‌گر ساخته‌اند، به‌نحوی که می‌توان گفت بسیار ارزنده‌ترین شاهکارهای ادبی جهان در میان آثاری یافت می‌شوند که از “جوهر عصیان و انکار” مایه گرفته‌اند.

جدال بین شاعران و قوای نامریی و شریر، یا هوسبازان چنان‌که در یونان قدیم بدان معتقد بودند، یا چرخ و فلک و ستاره و سپهر و روزگار و تقدیر چنان‌که در ادبیات ما و بعضی ملت‌های دیگر از آن‌ها یاد شده است، یکی از غنی‌ترین فصول ادبیات هر قوم را تشکیل می‌دهد.

زبان خود ما از نظر اشتمال بر مفاهیم “طغیان و اعتراض” یکی از زبان‌های ممتاز دنیاست و خیام و حافظ دو نمونه والای شاعرانی هستند که در کمال دلیری و استادی در این راه قدم نهاده‌اند و شاید علت اصلی محبوبی و مقبولی آنان نیز همین باشد.

خیام می‌گوید:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان / برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی / کازاده به کام دل رسیدی آسان

و حافظ آرزو می‌کند که “فلک را سقف بشکافد و طرحی دیگر اندازد”. یا در بیانی رندانه‌تر می‌فرماید:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

دوبیتی معروف باباطاهر نیز مبین همین شکایت است:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون / ز حق پرسم که این چین است و آن چون
یکی را داده‌ای صد ناز و نعمت / یکی را نان جو آلوده در خون

از این نمونه‌ها و همچنین نکات و کنایه‌های عرفانی دیگر که شوخ چشمی زمانه و ناهنجاری اوضاع را می‌نکوهد، در زبان ما بی‌شمار است.

و نیز درباره آنچه از انسان بر سر انسان می‌آید، هزاران هزار بیت می‌توان یافت که حاکی از توجه شعرای فارسی زبان به همه جوانب ابتلاها و گمراهی‌های بشری است. یکی از این منادیان محبت و مردمی و تقوی در عصر حاضر، “پروین اعتصامی” را باید گفت که از بدیع‌ترین و دلاویزترین شکوفه‌های ادب فارسی است.

دوران اخیر همراه با دگرگونی‌ها و تازگی‌هایی بوده است که خواه ناخواه اندیشه شاعرانه را نیز دگرگون کرده. جنبش‌های ملی و بیداری سیاسی صد ساله اخیر و رستاخیز مشرق زمین، طبع‌ها را متمایل به موضوع‌های سیاسی و اجتماعی کرده و باب تازه‌ای در ادبیات ما گشود. توجه به سرنوشت جامعه، استقلال سیاسی، آزادی و عدالت اجتماعی جایگزین پند و اندرز و ارشادهای عرفانی گردید. “سپهر غدار” و “فلک کژ مدار” اندک‌اندک جای خود را به حکام ستم‌پیشه و دیوانیان خودکام و بیگانگان سودطلب دادند. خلاصه آنکه عده‌ای از گویندگان ما آگاهی یافتند که بسیاری از شوربختی‌های مردم ریشه‌ای خاکی دارد و علل آن را باید در همین “دنیای دون” شناخت و چاره‌جویی کرد، گرانمایه‌ترین این شاعران “ملک‌الشعرای بهار” بود.

بهار در یکی از دوران‌های طوفانی ایران زندگی کرد (۱۳۳۰ – ۱۲۶۵ ه.ش). نزدیک ۵۰ سال از عمر خود را در کشاکش‌های سیاسی گذراند. تنها در این میانه چند سالی خانه‌نشین شد و توانست با مجال کافی به تتبع و تالیف و تصحیح متون قدیم پردازد. همین چند سال انزوا و همچنین حبس‌ها و تبعیدها در پروراندن و بارورکردن طبع او تاثیر فراوانی داشته است.

“جواهر لعل نهرو” می‌گوید: «برای هر مرد لازم است که چند سالی در زندان به‌سر برد!» بهار نیز که ازین موهبت بی‌نصیب نماند، توانست تلخ و شیرین زندگی را بچشد، آب‌دیده و مجرب شود و سرچشمه الهام برای برخی از دلپذیرترین شعرهای خود بیابد. بهار شاعر مقتضیات است. حوادثی که در عصر او بر ایران گذشته و تلاطم‌های روحی جامعه، به تمامی بر آثارش نقش گذاشته‌اند. اگر بهار پنجاه سال زودتر به دنیا آمده بود، آثارش به‌کلی رنگی دیگر می‌گرفت و شاید نمی‌توانست خود را از قید جمود قرن رهایی بخشد. این رنگارنگی و تابش و گرمی‌ای که در شعرهای اوست، برای آنست که از وقایع زنده مایه گرفته‌اند.

به گمان من کوتاه‌ترین وصفی که بتوانیم از بهار بکنیم، این است که بگوییم  “یک ایرانی اصیل است” با همه حسن‌ها و عیب‌هایش. سبک خراسانی نه‌تنها در شیوه شعری او سخت اثر نهاده، بلکه خلق‌وخوی او را نیز با خود هماهنگ کرده است. بهار چه در شعر و چه در رفتار، خراسان گذشته را به‌یاد می‌آورد، با همه ناآرامی‌ها و سرکشی‌ها و تناقض‌ها و تکاپوهایش، به‌اضافه چاشنی‌ای از افکار مغرب زمین.

در وصف‌الحالی که در جوانی به‌نام “قلب شاعر” نوشته، خود را “تربیت‌ناپذیر” و دارای “روح یاغی و بوالهوس” دانسته است. گرچه من شک دارم که این نوشته به تاثیر ادبیات و فکر فرنگی نوشته نشده و از تصنع مبرا مانده باشد، ولی در هر حال برای آشنایی با روح شاعر خالی از فایده‌ای نیست، ازین‌رو به نقل چند جمله از آن می‌پردازم.

می‌نویسد:
“چیزهایی را که مردم بد می‌دانند من گاهی خوب یا موهوم دانسته و چیزهایی را که خوب می‌دانند، غالبا بلکه همیشه بد یا غیرقابل ذکر می‌شناسم، زیرا از تقلید بیش از لزوم می‌گریزم.”

“فقط تقوی و عدم اسراف و قاعده و نظم طبیعی و آزاد را دوست دارم، ولی قول نمی‌دهم که هیچ‌وقت از خط تقوی و عدم اسراف و نظم خارج نشده باشم.”

“به هیچ قاعده و در تحت هیچ حکم و در برابر هیچ چیزی جز تشخیص فکر خود خاضع نبوده و نخواهم بود. عشق هم مرا در پیش خود پست و خاضع ننموده است.”

“من همیشه در کارها طرف سخت‌تر و خطرناک‌تر و ظاهرا بی‌فایده‌تر را اختیار می‌کنم.”

“همیشه دوست می‌دارم که بر خلاف منطق و قاعده محیط، با صف قلیل و قریب به مغلوبیت  همراهی کنم و میل هم ندارم که عوض این فداکاری را دیگران برای من تشخیص بدهند؛ زیرا دیوانگان در کارهای خود مزد نمی‌گیرند!”

آنچه از مجموع این نوشته استنباط می‌شود، حالت تنهایی، تک‌روی، غربت و رنج است، و جدایی شاعر از طریقی که اکثریت مردم می‌پیمایند. اشاره به بعضی خصوصیات روحی و پیچیدگی‌های درونی که طرح آن بدین شیوه در ادبیات فارسی تا آن‌روز بی‌سابقه بوده، خاصه سبک نگارش، می‌نمایاند که بهار بر اثر مطالعه شعر و نوشته‌ای از شعرای رمانتیک یا نیمه رمانتیک اروپایی این حالات را در خود مکشوف یافته است.

در این مقاله، با نویسنده‌ای لطیف طبع و حساس و پریده رنگ سروکار می‌یابیم که در گوشه‌ای نشسته است و درون خود را می‌کاود و حال آنکه در شعرهای بهار، خراسانی مرد دیگری را می‌بینیم، خروشان و پرخاش‌جو، که عطشی فرونانشستنی برای دوست‌داشتن و خوارشمردن و عتاب‌کردن و آموختن دارد.

اصولا چه در زندگی و چه در آثار بهار گاه‌به‌گاه ناهمواری‌ها و تناقض‌هایی دیده می‌شود. این تناقض‌ها که در اینجا فرصتی برای اشاره بدان‌ها نیست، در قبال خصایل ممتاز شاعر بدان درجه از اهمیت نیستند که سرزنش‌پذیر به‌شمار روند. آنچه در زندگی انسان اصلی محسوب می‌شود، طریقی است که می‌پیماید و مشی کلی‌ای است که در سیاست و اجتماع درپیش می‌گیرد.

چون حاصل عمر و مجموعه آثار ملک‌الشعرا را در نظر آوریم، به خصوصیات ذیل برمی‌خوریم:
1- مردی است بی‌پروا و مقاوم و از گفتن و کردن آنچه به نظرش درست می‌آید، ابا ندارد.
2- ایران را دوست دارد و در اندیشه اعتلا و آبادی اوست، این دوستی سرسری و موسمی نیست، بلکه مبتنی بر معرفت به حال ایران است. گذشته او، ادبیات و فرهنگ او، زیبایی‌ها و شوربختی‌های او را می‌شناسد و او را شایسته دوست‌داشتن می‌شمرد.
3- مردم بینوا و مستمند و نادان را از یاد نمی‌برد، در حق آنان دلسوز است، مستحق زندگی بهترشان می‌شناسد و از بی‌خبری و تعصب آنان متاسف و خشمگین است.
4- در برابر اندیشه‌های نو و تحول زمان و پیشرفت‌های علم، باز و پذیرنده است. متحجر و خام نیست و از تماشای آثار تمدن جدید و ثمره‌های دانش به‌وجد می‌آید.
5- زحمت‌کش و قانع است. گرچه بیشتر عمر خود را در کشمکش و دغدغه و نابسامانی گذرانیده و فرصت و فراغت خیال که لازمه اشتغال به امور فکری و ادبی است، برایش فراهم نبوده، با این همه میراث فرهنگی او از نظر کمیت نیز گران‌سنگ است.
6- از همه مهم‌تر آنکه تمایلی در او به بلندی و روشنی و زیبایی و عدالت است و این واجب‌ترین صفتی است که شاعر باید داشته باشد و آن را نه‌تنها در زبان، بلکه در رفتار و شیوه زندگی و روش اجتماعی نیز بنمایاند.

درباره شعر بهار من قصد اطاله کلام ندارم، خاصه آنکه حق آن در یک خطابه یا مقاله ادا نمی‌تواند شد. بهار خود را در انواع شعر آزموده است و گوناگونی و پهناوری آثارش به‌نحوی است که هر جنبه و نوع آن مستلزم تفحص و بحث جداگانه است. آنچه در اینجا می‌توانم بگویم، تنها اشاره‌ایست.

بهار نخستین کسی نیست که بازگشت به سبک خراسانی را رواج داد، ولی برجسته‌ترین عامل این نهضت به‌شمار می‌رود. اگر نسل کنونی توانسته است به سرچشمه زلال و گوارای شعر فارسی بازگردد و بار دیگر طعم بلندی و روشنی و استواری را در سخن بچشد، باید بیش از هرکس دیگر از ملک‌الشعرای بهار سپاس‌گزار باشد. غرض آن نیست که حق استادان دیگر معاصر اندک  گرفته شود، ولی بهار با خصایصی که در خود جمع داشت توانست نه‌تنها شاعر خواص باشد، بلکه در دل عامه نیز راه یابد.

شعر بهار نموداری از تلفیق خوش‌گوار کهنه و نو و قدیم و جدید است، و این هنر خاص اوست که از به‌کاربردن کلمات ناشاعرانه، فرنگی یا عامیانه دریغ نورزد، بی‌آنکه به ابتذال بگراید. قصاید بهار درحالی که همان صلابت و خرمی شعرهای دوران سامانی و غزنوی را داراست، غالبا از مسایل روز و مباحث سیاسی موضوع گرفته و تردستی او در جمع این دو عنصر متضاد گاه به اعجاز نزدیک می‌شود.

آنچه شعر بهار را از بسیاری از شعرهای کهن سبک همزمان او متمایز می‌سازد، خون و حال و آب و رقصی است که در آن‌هاست. قصاید او مانند بدن گرم زنده است و مانند میوه آبدار و شفاف است. کلمات کهنه و فراموش شده در دست او از نو جان می‌گیرند و حتی اگر معنای آن‌ها نیز بر خواننده مفهوم نگردد، همان نوازش موسیقی و خروش درونی شعر به تنهایی او را می‌ربایند.

نکته گفتنی دیگر این است که ملک‌الشعرا در نوکردن شعر فارسی و ایجاد سبک تازه کنونی نیز مقامی بلند دارد و از کسانی است که راه را برای شعرای نوپرداز گشوده‌اند.

پانوشت‌ها:
(۱) پرومته: خدای آتش در یونان قدیم. بنا بر اساطیر یونان، وی بنیان‌گذار تمدن بشری است و کسی بود که آدم را از خاک سرشت و برای آنکه جان در تن او بدمد، آتش را از آسمان ربود و به زمین آورد. ازین رو، ژوپیتر بر او خشم گرفت و فرمان داد تا بر کوه‌های قفقاز میخکوبش کنند و گرگی را فرستاد تا از جگر او خوراک کند. سرانجام پس از شکنجه‌های دراز بی‌حساب، هرکول او را نجات داد. پرومته آیت سرکشی و پایداری و دلیری است.
(۲) گارسیا لورکا: شاعر و نمایش‌نامه نویس اسپانیایی (۱۹۳۶ – ۱۸۹۹) که در جنگ‌های داخلی اسپانیا شرکت جست و پس از شکست جمهوری‌خواهان در ۳۷ سالگی تیرباران گردید.

روزنامه مردمسالاری – شماره ۲۶۱۲

دانته، در راس ادبیات جهان

“دانته آلیگیری” شاعر سرشناس ایتالیایی که به “دانته” مشهور است، در چهارشنبه چهاردهم سپتامبر ۱۳۲۱ میلادی درگذشت.

دانته که اثر ماندگار او به‌نام “کمدی الهی”، برجسته‌ترین کتاب نوشته شده به زبان ایتالیایی محسوب می‌شود و از شاهکارهای ادبیات جهان است، ۷۴۲ سال پیش در سال ۱۲۶۵ در فلورانس ایتالیا متولد شد.  او در خانواده سرشناس “آلیگیری” به دنیا آمد و در هفت سالگی مادرش را از دست داد.

درباره تحصیلات دانته مدارک زیادی در دست نیست؛ اما گفته می‌شود که در خانه خواندن و نوشتن را فراگرفته است. علاقه‌اش به شعر شاعران دوره‌گرد و همچنین شعر لاتین کلاسیک، او را به‌سمت ادبیات آورد. دانته در دانشگاه‌های فلورانس و پالودا تحصیل کرد و به رشته‌های فلسفه و طبیعی و اخلاق علاقه زیادی داشت.

در ۳۰ سالگی به فعالیت سیاسی پرداخت و به عضویت شورای ۱۰۰ نفره در فلورانس درآمد. او در سال ۱۳۰۰ یکی از شش حاکم فلورانس شد. دانته در سال ۱۳۰۲ پس از اشغال فلورانس توسط “شارل دووالو” به مخالفت با سیاست‌های پاپ پرداخت و به تبعید محکوم شد. او تهدید شد چنان‌چه به فلورانس برگردد، در آتش سوزانده خواهد شد، اما در تبعید نیز دست از مبارزه علیه ارتجاع کلیسا برنداشت.

معروف‌ترین اثر دانته به‌نام “کمدی الهی”، داستان سفر او به جهنم، برزخ و بهشت است. او این اثر را به زبان جدیدی که آن را ایتالیایی می‌نامید نوشت، که البته در آن، عناصری از زبان لاتین و گویش‌های محلی نیز دیده می‌شوند. با این‌حال، خوانندگان این اثر نمی‌دانند چگونه این کتاب بسیار جدی، کمدی نامیده شده است. شاید یکی از دلایل آن، این بود که در دوران دانته تمام آثار ادبی مهم به زبان لاتین نوشته می‌شدند و سایر آثاری را که به زبان‌های دیگر نوشته می‌شدند، کمدی می‌گفتند.

“کمدی الهی” از زبان اول شخص است و دانته در این کتاب، سفر خیالی خود را به دوزخ، برزخ و بهشت تعریف می‌کند. در این سفر، دانته دو راهنما دارد. در دوزخ و برزخ، راهنمای او “ویرژیل”، شاعر ایتالیایی است که چند قرن پیش از دانته زندگی می‌کرده و در بهشت، راهنمای او، “بئاتریس” است.

از دیگر آثار این شاعر بزرگ ایتالیایی به “ضیافت آهنگ‌ها” و “سلطنت” می‌توان اشاره کرد، که البته به زبان لاتین هستند.

۱۰ مرگ تکان‌دهنده دنیای ادبیات

نشریه تلگراف ۱۰ مرگ به‌یادماندنی تاریخ ادبیات را معرفی کرده است. به گزارش اعتماد، تصویر کردن مرگ یک شخصیت در اثری ادبی، یکی از هنرهای نویسندگان است. ریچل تامپسن در نشریه تلگراف ۱۰ مرگ به‌یادماندنی در تاریخ ادبیات را انتخاب کرده که همگی نشان از هنرمندی نویسنده و البته تکان‌دهنده بودن مرگی که تصویر می‌شود دارند. عناوین و خلاصه داستان این ۱۰ اثر برگزیده را در ادامه می‌خوانید:

۱- مرگ آنا در “آنا کارنینا” نوشته لئو تولستوی (۱۸۷۸)
در این رمان تراژیک تولستوی، وقتی آنا را معشوقش رها می‌کند، جامعه طردش می‌کند و شوهرش هم دیگر اجازه دیدار با پسرش را به او نمی‌دهد، همه‌چیز بر سر شخصیت اصلی زن یعنی آنا خراب می‌شود. آنا که هیچ امید دیگری برای زندگی ندارد خودش را جلوی قطار می‌اندازد.  

۲- مرگ لاوینیا در “تیتوس” نوشته ویلیام شکسپیر (۱۵۸۸ – ۱۵۹۳)
در خونین‌ترین تراژدی شکسپیر تنها دختر تیتوس فقط بدبیاری می‌آورد. ۲۱ تن از برادران او پیش از شروع نمایش در نبردی کشته شده‌اند اما سرنوشت لاوینیا تلخ‌تر است. به او تجاوز می‌شود، زبانش بریده و دستانش هم قطع می‌شوند تا نتواند به متجاوز اشاره کند. تیتوس که از انتقام کور شده، دو متجاوز را پیدا می‌کند و با جسد آنها کیک می‌پزد و به مادر متجاوزان می‌خوراند و خودش از روی شفقت با شکستن گردن دخترش او را “خلاص” می‌کند.

۳- لئونارد بست در “هواردز اند” نوشته ای. ام. فارستر (۱۹۱۰)
لئونارد بست پیر بیچاره؛ او هیچ‌وقت در زندگی خوش‌اقبال نبود. همه‌چیز با دست گرفتن چتری دزدیده شده در هوایی بارانی شروع شد. از اینجا بود که زنجیره بدبختی “بست” شروع شد و از چاله‌ای به چاله‌ای دیگر افتاد. بست با هلن رابطه‌ای برقرار می‌کند و همین خیانت برای او کافی است. قوم و خویش اشرافی هلن به دنبال انتقام هستند و وقتی ضربه شمشیری به بست وارد می‌شود، برای روی پا ایستادن متوسل کتابخانه‌ای می‌شود که روی سرش ویران می‌شود و او را می‌کشد.

۴- شارلوت هیز در “لولیتا” نوشته ولادیمیر ناباکوف (۱۹۵۵)
مادر لولیتا شخصیتی عجیب و غریب است. او با اینکه می‌داند هامبرت علاقه‌ای به او ندارد، مجبورش می‌کند با هم ازدواج کنند. وقتی او متوجه می‌شود هامبرت به لولیتا، دختر ۱۲ ساله او علاقه دارد با ترس و وحشت سوار ماشین می‌شود تا با این حقیقت تکان‌دهنده کنار بیاید اما دست تقدیر در هیبت ماشینی در مسیر مخالف ظاهر می‌شود و شارلوت در تصادفی دراماتیک کشته می‌شود.

۵- کارتین ارن شاو در “بلندی‌های بادگیر” نوشته امیلی برونته (۱۸۴۷)
لب به غذا نزدن یکی از دشوارترین و غیرقابل تحمل‌ترین راه‌ها برای جان‌دادن است. کاترین که به عشقش هیث کلیف، نرسیده انگار هیچ راهی را برای آرام کردن درد عشقی که می‌داند به آن نمی‌رسد، ندارد جز روی آوردن به مرگی تدریجی.

۶- سپتیموس وارن اسمیت در “خانم دالووی” نوشته ویرجینیا وولف (۱۹۲۵)
سپتیموس وارن اسمیت که از جنگ جهانی اول بازگشته هنوز با وحشت و ترس جنگ زندگی می‌کند و مدام در خیالش پرنده‌ای را می‌بیند که به زبان یونانی آواز می‌خواند. وارن اسمیت که باورش نمی‌شود پزشک‌ها معتقدند او کاملا سالم است با بیرون پرت‌کردن خود از پنجره به زندگی‌اش خاتمه می‌دهد.

۷- اوستاشیا وای در “Return of the Native” تامس هاردی (۱۸۷۸)
اوستاشیا وای همیشه دوست داشته فراتر از اجن هیث زندگی کند و وقتی وایلدو، معشوق سابقش به او پیشنهاد می‌دهد به پاریس سفر کنند بر سر دوراهی قرار می‌گیرد. وقتی شوهر اوستاشیا و همسر وایلدو متوجه این مساله می‌شوند سعی می‌کنند جلوی آنها را بگیرند. وقتی عرصه بر اوستاشیا تنگ می‌شود او درون آب‌بندی می‌افتد و می‌میرد و هیچ‌کس نمی‌داند او به عمد این کار را کرده یا نه!

۸- برتا میسن در “جین ایر” نوشته شارلوت برونته (۱۸۴۷)
برتا میسن زندگی فلاکت‌باری داشته. شوهرش که فکر می‌کرده او دیوانه است، در اتاق زیر شیروانی زندانی‌اش کرد. بعد به جین ایر حسادت کرد و در شرایطی که حس می‌شود دیگر قرار نیست اوضاع از این بدتر شود، او عمارتی را که در آن زندگی می‌کند به آتش می‌کشد و خودش از روی پشت‌بام به پایین می‌پرد.

۹- سسیلیا در “خودکشی باکره‌ها” نوشته جفری اوجناید
سسیلیای ۱۳ ساله چهار خواهر دارد اما به شدت تنهاست. او با بریدن رگ دست‌هایش اقدام به خودکشی می‌کند، اما موفق نیست تا اینکه در تلاش دوم با پرت‌کردن خودش از پنجره‌ای می‌‌میرد، اما ماجرا وقتی تکان‌دهنده می‌شود که هر چهار خواهرش پس از او خودکشی می‌کنند.

۱۰- آلبوس دامبلدور در “هری پاتر و شاهزاده دورگه” نوشته جی. کی. رولینگ
مرگ دامبلدور دنیای جادوگری را تکان داد. مرگ او زیر سر حلقه‌ای نفرین شده بود که موجب اتفاقات ناگوار متعددی شد و در کمتر از یک سال جان دامبلدور را گرفت. دامبلدور با اتانازی با زندگی خداحافظی کرد و شکافی عمیق در زندگی هری پاتر ایجاد کرد.​​

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

محمد حسن رهی معیری، متخلص به “رهی” در دهم اردیبهشت ما ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران چشم به جهان گشود. پدرش چندگاهی قبل از تولد رهی رخت به سرای دیگر کشیده بود.

وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه به استخدام دولت در آمد و در مشاغلی چند انجام وظیفه کرد و از سال ۱۳۲۲ به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر منصوب گردید. رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی علاقه و دل‌بستگی فراوان داشت و در این هنر بهره‌ای به‌سزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود:

کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد / وین روز مفارقت به شب می‌آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست / ای کاش که جانِ ما به لب می‌آمد

در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست مرحوم وحید دستگردی تشکیل می‌شد شرکت جست و از اعضای موثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای موسس و برجسته آن به شمار می‌رفت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعارش در بیشتر روزنامه و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او با نام‌های مستعار “شاه پریون”، “زاغچه”، “حق‌گو”، “گوشه‌گیر” در روزنامه “بابا شمل” و مجله “تهران مصور” چاپ می‌شد.

رهی علاوه بر شاعری، در ساختن تصنیف نیز مهارت کامل داشت. ترانه‌های خزان عشق، نوای نی، به کنارم بنشین، آتشین آه، کاروان و دیگر ترانه‌های او مشهور و زبانزد خاص و عام گردید و هنوز هم خاطره آن آهنگ‌ها و ترانه‌های شورانگیز و طرب‌افزا در یادها مانده است. رهی در سال‌های آخر عمر در برنامه گل‌های رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد.

رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از جمله سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن انقلاب کبیر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک‌بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال درگذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال ۱۳۴۵، عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر معیری بود.

رهی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست، در آبان سال ۱۳۴۷ پس از رنجی طولانی و جانکاه از بیماری سرطان بدرود زندگانی گفت و در مقبره ظهیرالاسلام شمیران مدفون گردید.

رهی بدون تردید یکی از چند چهره ممتاز غزل‌سرای معاصر است. سخن او تحت تاثیر شاعرانی چون سعدی، حافظ، مولوی، صائب و گاه مسعود سعد و نظامی است. اما دلبستگی و توجه بیشتر او به زبان سعدی است. این عشق و شیفتگی به سعدی، سخنش را از رنگ و بوی شیوه استاد برخوردار کرده است، به‌گونه‌ای که همان سادگی و روانی و طراوت غزل‌های سعدی را از بیشتر غزل‌های او می‌توان دریافت.

اگر بخواهیم با موازین کهن – که چندان اعتباری هم ندارد – سبک شعر رهی را تعیین کنیم، باید او را در مرزی میان شیوه اصفهانی و عراقی قرار دهیم، زیرا بسیاری از خصوصیات هر یک از این دو سبک را در شعر او می‌بینیم، بی آنکه بتوانیم او را به‌طور مسلم منتسب به یکی از این دو شیوه بشماریم.

گاه‌گاه، تخیلات دقیق و اندیشه‌های لطیف او شعر صائب و کلیم و حزین و دیگر شاعران شیوه اصفهانی را به یاد ما می‌آورد و در همان لحظه زبان شسته و یک‌دست او از شاعری به شیوه عراقی سخن می‌گوید. رنگ عاشقانه غزل رهی، با این زبان شیفته و مضامین لطیف تقریبا عامل اصلی اهمیت کار اوست، زیرا جمع میان سه عنصر اصلی شعر – آن هم غزل- از کارهای دشوار است.

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم / در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار / پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود / عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک‌بوس درگهی / چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود / در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت ورنه من / داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم “رهی” باشد ز تنهایی خموش / نغمه‌ها بودی مرا تا هم‌زبانی داشتم​

آرشیو لطیفه‌های فارسی

۱- زن: به نظر من با یک ذره عقل و شعور می‌شود جلوی خیلی از طلاق‌ها را گرفت. شوهر: بله و همچنین جلوی خیلی از ازدواج‌ها را!

۲- به حیف‌نون می‌گن درو ببند، بیرون سرده. میگه: گیریم درو بستم، بیرون گرم میشه؟!

۳- اگه کسی دستتو گرفت و قلبت و تنت یهو لرزید، برای عاشق شدن عجله نکن، شاید بابا برقی باشه!!

۴- به یه گوسفنده می‌گن: آرزوت چیه؟ میگه: اینکه یه روز جلوی وانت بشینم!

۵- حیف‌نون می‌ره ماشینشو بیمه کنه، آقاهه بهش میگه ایشاالله هیچ‌وقت از بیمه‌تون استفاده نکنید، اونم میگه ایشاالله تو هم از این پوله خیر نبینی!

۶- حیف‌نون می‌ره عیادت یکی از دوستانش، وقتی می‌خواد بره به اقوام دوستش که اونجا بودن می‌گه: این دفعه مثل دفعه قبل نکنید که مریضتون مُرد و منو خبر نکردیدها!

۷- به حیف‌نون می‌گن کجای تهران می‌شینی؟ میگه هر جا خسته شدم.

۸- یه روز حیف‌نون رو به جرم دزدی می‌برن دادگاه، قاضی می‌گه خجالت بکش! این دفعه چهارمه که میای دادگاه. حیف‌نون به قاضی می‌گه شما خجالت بکش که هر روز اینجایی!

۹- حیف‌نون پشت‌بومشو آسفالت می‌کرده، آسفالت اضافه می‌آد، یه سرعتگیر می‌ذاره!

۱۰- شکارچی دروغ‌گویی برای دوستانش تعریف می‌کرد که وارد جنگل شدم، یک شیر به من حمله کرد. تفنگم را نشانه رفتم ولی فشنگ توی لوله گیر کرد و شیر نزدیک‌تر آمد، دوباره نشانه رفتم، باز هم شلیک نکرد، برای بار سوم نشانه رفتم ولی باز هم… خلاصه شیر اومد و منو خورد. دوستانش گفتند ولی تو که هنوز زنده‌ای؟ و شکارچی جواب داد: این هم شد زندگی؟

۱۱- اومدم یه مشت آذوقه مورچه‌ها رو ریختم جلوشون، گفتم ببرید، برید اگه کم بود بازم بیاین. دیدم وایسادن دست نمی‌زنن! رییسشون زل زد تو چشام گفت: ما نون بازومونو می‌خوریم، اینا از گلومون پایین نمی‌ره!

۱۲- پدربزرگ رو به نوه: بدو برو قایم شو، امروز از مدرسه فرار کردی معلمت اومده دنبالت. نوه: نه شما باید قایم شی، چون من گفتم شما فوت کردین!

۱۳- یه روز یه خالی‌بند می‌رسه به اون یکی می‌گه: رفتم شکار، هفت تا خرگوش گرفتم، پنج تا آهو و سه تا شیر. اون یکی گفت: فقط همین! گفت: مگه با یه تیر بیشتر از اینم می‌شه زد؟! اون یکی گفت: اوه، تازه تفنگم داشتی!

۱۴- یکی از فانتزیام اینه که یه پیرمرد پودار تصادف کنه، من برسونمش بیمارستان و نجاتش بدم. اونم با بچه‌هاش مشکل داشته باشه، تمام زندگیشو به نام من بزنه و بمیره. وقتی بچه‌هاش منو پیدا می‌کنن که پولا رو بگیرن، همه‌چیزو بندازم جلوشون بگم: بردارید، نامردها اونی که با ارزش بود پدرتون بود!

۱۵- به استاد میگم استاد شما که ۹ دادی، حالا این یه نمره رو هم بده دیگه. یک نگاه عاقل اندر دیوانه کرد، دست گذاشته رو دوشم می‌گه: برو درس بخون پسرم. استادم نشدیم شخصیت کسی رو خورد کنیم!

۱۶- حیف‌نون به باباش می‌گه: پنکه خراب شده، باباش میگه: خوب معلومه پنج نفری زیرش می‌خوابین، می‌خوای خراب نشه؟!

۱۷- به یکی می‌گن با اره برقی ۱۰۰ تا درخت قطع کن، ۹۶ تا قطع می‌کنه خسته می‌شه. بهش می‌گن پاشو روشنش کن ۴ تا دیگه بیشتر نمونده، می‌گه مگه روشنم می‌شه؟!

۱۸- به یکی می‌گن اگه تو دریا کوسه بهت حمله کنه چکار می‌کنی؟ می‌گه می‌رم بالای درخت. می‌گن: تو دریا که درخت نیست، یارو می‌گه: مجبورم می‌فهمی؟ مجبورررررم!

۱۹- طرف می‌ره خواستگاری، از دختره خوشش نمی‌آد، می‌گه: ما می‌ریم یه دور می‌زنیم، برمی‌گردیم!

۲۰- به حیف‌نون می‌گن آرزوت چیه؟ می‌گه این‌که دکترشم، ماسک به دهنم بزنم از اتاق عمل بیام بیرون بگم متاسفم.

۲۱- یه دیوونه می‌ره پیش دکتر می‌گه یه کتاب نوشتم به نام صدای پای اسب. دکتر می‌خونش می‌بینه ۵۰۰ صفحه نوشته پیتیکو… پیتیکو…!

۲۲- برق خونه حیف‌نون می‌ره، با قابلمه می‌ره خونه غضنفر برای برق! غضنفر می‌گه: همین کارا رو می‌کنی بهت میگن حیف‌نون دیگه! لااقل ظرف پلاستیکی بیار تا برق نگیرت!

۲۳- نگاهم کرد، پنداشتم دوستم دارد؛ نگاهم کرد، در نگاهش هزاران عشق خواندم؛ نگاهم کرد، دل به او بستم؛ باز نگاهم کرد… و تازه فهمیدم یارو خله فقط نگاه می‌کنه!

۲۴- زن به شوهر: اگه من ازت جدا شم چی می‌شه؟ مرد: دیوونه می‌شم. زن: نمیری دوباره زن بگیری؟ مرد: والا به دیوونه اعتباری نیست!

۲۵- حیف‌نون می‌آد تهران تو ترافیک گیر می‌کنه می‌گه: ها ماشاا…! به این می‌گن عروسی!

۲۶- طرف زنش می‌میره، توی تشییع جنازه کنار تابوت می‌گه: لا اله ایولا.

۲۷- حیف‌نون می‌ره دکتر می‌گه: آقای دکتر هیچ‌کس منو تحویل نمی‌گیره. دکتره می‌گه: نفر بعدی!

۲۸- به بابام می‌گم می‌خوام برم سمت گیاه‌خواری؛ نظرت چیه؟ می‌گه آفرین پسرم خیلیم خوبه، مگه تو چیت از بز کمتره؟

۲۹- داشتیم با بابام تو خیابون می‌رفتیم دوستشو دید، بعد از سلام و احوالپرسی دوستش به من اشاره کرد گفت: این پسرتونه؟ بابام یه سری تکون داد گفت: آره دیگه چوب خدا صدا نداره!

۳۰- رفتیم باغ‌وحش، جلوی قفس شیر وایسادیم. دوستم می‌گه: شیره؟ میگم پ نه پ گربه‌اس باباش مرده ریش گذاشته!

۳۱- تا حالا به این گردش روزگار توجه کردی؟ سوسک از موش می‌ترسه، موش از گربه، گربه از سگ، سگ از مرد، مرد از زن، زن از سوسک!

۳۲- بدترین شکست عشقی عمرمو کلاس سوم خوردم که فهمیدم جایزه‌ها رو مامانم می‌خریده می‌داده به معلما.

۳۳- بیمار: آقای دکتر، متاسفانه من همه‌چیز را خیلی سریع فراموش می‌کنم. دکتر: این مساله از کی شروع شد جانم؟ بیمار: کدام مساله آقای دکتر؟!

۳۴- به حیف‌نون می‌گن امتحان رانندگی قبول شدی؟ می‌گه معلوم نیست، ماشینو زدم تو دیوار، سرهنگه رفته تو کما، منتظرم برگرده ببینم قبول شدم یا نه.

۳۵- طرف ظهر از سر کار برگشت خونه، دید خانومش ناهار درست نکرده، از عصبانیت سرشو کوبید به دیوار. یهو یادش اومد مجرده.

۳۶- دختر جوان رو به نامزدش کرد و گفت: عجب دوره و زمونه‌ای شده، مردی به اسم حافظ پیدا شده و همه شعرهایی رو که تو برای من سرودی به نام خودش چاپ کرده!

۳۷- یه شب یه خسیس خواب می‌بینه به یه فقیر ۱۰۰۰ تومان پول داده. وقتی از خواب بلند می‌شه می‌گه: وای عجب کابوسی بود!

۳۸- دیوانه‌ای لب چاه نشسته بود و می‌گفت: هفت هفت هفت… . شخصی به او رسید و گفت برای چی هفت هفت میگی؟ دیوانه مرد را به چاه انداخت و گفت هشت هشت هشت… !

۳۹- حیف‌نون پسرش رو بدجوری می‌زده، ازش پرسیدن: چیکار کرده که می‌زنیش؟ می‌گه: اگه می‌دونستم که می‌کشتمش!

۴۰- حیف‌نون با کلید گوشش رو تمیز می‌کرده؛ گردنش قفل می‌کنه!

۴۱- به حیف‌نون می‌گن: اگه سردت بشه چه کار می‌کنی؟ می‌گه: می‌رم نزدیک بخاری. می‌گن: اگه خیلی سردت بشه چی؟ می‌گه: به بخاری می‌چسبم. می‌گن: اگه خیلی خیلی خیلی سردت بشه چی؟ می‌گه: خوب معلومه، بخاری رو روشن می‌کنم!

۴۲- حیف‌نون پول می‌اندازه توی صندوق صدقات بعد سوارش می‌شه!

۴۳- حیف‌نون به دوستش می‌گه: می‌دونستی آب سه تا جن داره؟ دوستش: نه اسمشون چیه؟ حیف‌نون: یکی اکسی جن و دو تا هیدرو جن!

۴۴- یه روز یه گنجشک با یه موتوری تصادف می‌کنه، بی‌هوش می‌شه، وقتی به هوش می‌آد می‌بینه تو قفسه، می‌زنه تو سرش و می‌گه: بیچاره شدم موتوریه مُرد!

۴۵- یه آدم خسیس جوهر خودکارش تموم می‌شه، ترک تحصیل می‌کنه!

۴۶- گوسفنده قرص اکس می‌خوره، میره لب جاده و می‌گه: کشتارگاه!

۴۷- دکتر برای تست کردن سه تا دیوونه یه سیب می‌ذاره روی میز و می‌گه: هر کس اسم این میوه رو درست بگه آزادش می‌کنم. اولی می‌گه: انگور، دومی می‌گه: چغندر، سومی می‌گه: سیب. سومی رو آزادش می‌کنن، وقتی به محوطه تیمارستان می‌رسه می‌گه: سرتون کلاه گذاشتم اون خیار بود!

۴۸- حیف‌نون می‌ره سیرک می‌گه می‌خوام استخدام بشم! می‌گن چه کارى بلدى؟ می‌گه بلدم اداى کلاغ رو در بیارم! می‌گن اونو که ما هم بلدیم: قار قار! بفرما بیرون مزاحم نشو آقا. حیف‌نون هم پرواز می‌کنه و می‌ره!

۴۹- به حیف‌نون می‌گن چند تا حیوان نام ببر که پرواز کنه. می‌گه: کبوتر، کلاغ، خر. می‌گن خر که پرواز نمی‌کنه. می‌گه: خره دیگه یه دفعه دیدی پرواز کرد!

۵۰- خیلی سعی کردم مث این فیلما یه کشیده بزنم تو گوش یکی، بعد یهو به خودش بیاد زندگیش عوض شه، منتها هر وقت زدم دو تا خوردم!

۵۱- طرف می‌ره انگلیس راننده تاکسی می‌شه. ازش می‌پرسن سختت نیست فرمون سمت راسته؟ می‌گه نه فقط بعضی وقتا حواسم نیست تف می‌کنم تو صورت مسافر بغلی!!

۵۲- یه روزایی هست که یهو قصد می‌کنی اتاقتو مرتب کنی، همه وسایلتو که می‌ریزی بیرون تازه می‌فهمی چه غلطی کردی!!

۵۳- سه نفر دیر به قطار می‌رسن، دنبالش می‌دون، دوتاشون سوار می‌شن. سومی نمی‌رسه. شروع می‌کنه به خندیدن. می‌گن چرا می‌خندی؟ می‌گه: آخه اونا واسه بدرقه من اومده بودن.

۵۴- فالگیر: خانوم فردا شوهرتون می‌میره! خانوم: خودم می‌دونم، اینو فقط بگو گیر پلیس میفتم یا نه؟!

۵۵- پسرا هجده ماه می‌رن خدمت، اندازه ۱۸ سال خاطره تعریف می‌کنن! همشونم قهرمان پادگان بودن!!

۵۶- داشتم ماشین رو دنده‌عقب می‌آوردم تو حیاط، دوستم اومده فرمون می‌ده: بیا… بیا… بیا… بیا… نیا!! لوله آب شیکست!

۵۷- یه سوال خیلی وقته که ذهنمو درگیر کرده، چرا سایز نیمکت‌های مدرسه از اول دبستان تا پیش‌دانشگاهی تغییر نمی‌کنه؟ به خدا بچه‌ها رشد می‌کنن!

۵۸- یکی از سوالاتی که ذهن منو درگیر کرده اینه که این آتش‌نشان‌های محترم چرا همون طبقه اول نمی‌شینن که وقتی می‌خوان برن ماموریت مجبور نشن از اون میله‌ها سُر بخورن بیان پایین؟!

۵۹- مامان من موقعی که خاله‌هام مهمون ما هستن: پاشو دختر. زشته الان مهمونا میان آبروم می‌ره. مامان من موقعی که عمه و بچه‌هاش مهمون ما هستن: پاشو بچه الان یه گله آدم می‌ریزه اینجا!

۶۰- حیف‌نون باباش آتیش می‌گیره، می‌ره بیمارستان ملاقات می‌گه: بخش پدرسوخته‌ها کجاست؟

۶۱- یه خسیسه با برق خونه همسایشون خودکشی می‌کنه!

۶۲- بابای عروس با لپ‌تاپ اومده می‌گه: پسر جون، من اهل تحقیقات محلی و اینا نیستم، یوزرنیم و پسورد فیس‌بوکت رو بزن!

۶۳- دختر خالم پنج سالشه، داشت برنامه کودک می‌دید، کانالو عوض کردم برگشته بهم می‌گه آخه قیافه هم نداری یه چیزی بهت بگم!

۶۴- قبل از گرانی پراید، مامور راهنمایی رانندگی: پراید حرکت کن! مگه با تو نیستم؟ بعد از گرانی، همان مامور: راننده محترم پراید منتظر حرکت شما هستیم!

۶۵- این‌که من الان دو ساعته دارم اخبار انگلیسی می‌بینم به این معنی نیست که من خیلی انگلیسی بلدم، بلکه به این معنیه که کنترل در فاصله ۲ متری منه و دست من حتی یه متر هم نمی‌شه!

۶۶- اگه یه موقع از جلوی خشکبار  فروشی رد شدی و چشمت به پسته افتاد و دلت شکست، ما رو هم دعا کن!

۶۷- بابای طرف مریض می‌شه، زنگ می‌زنه آمبولانس بیاد، خانوادگی سوار آمبولانس می‌شن! تو راه دکتر می‌پرسه مریض کیه؟ طرف می‌گه حالش خوب نبود موند خونه!

۶۸- خوشبختی یعنی: دم پنجره به‌ایستی، همین‌جوری که داری پسته می‌شکنی و می‌خوری، زل بزنی به پرایدت که ندزدنش!

۶۹- یکی از فانتزیام اینه که با لحن جدی و خسته به یه دکتر بگم: لطفا حاشیه نرو دکتر! ‏بعد بلند شم و از پنجره مطبش به افق خیره بشم و بگم: فقط بگو چند روز دیگه زنده می‌مونم؟

۷۰- یکی از فانتزیام اینه که از بانک زنگ بزنن بگن شما برنده شدید! منم با لبخندی تلخ بگم حتما خونه برنده شدم، یا ماشین یا شایدم میلیون‌ها پول نقد یا… هیییی! بدید به فقرا…

۷۱- یکی از فانتزیام اینه که ازدواج کنم و وقتی می‌رم خونه عربده بکشم عیاااااال! بعد زنم خودش بره کمربندو بیاره و بگه: آقا بگیر بزن سیاه و کبودم کن، تو نزنی کی بزنه؟ بعد منم بگم پاشو ضعیفه، شوووما تاج سره مایی…!!

۷۲- زن از شوهرش می‌پرسه از چیه من خوشت میاد؟ از صورت زیبا یا هیکل متناسبم؟ شوهره یه نگاهی به سر تا پاش می‌ندازه می‌گه: از اعتماد به نفست!

۷۳- از یه اسب می‌پرسن چرا هر کس تو رو می‌بینه سوارت می‌شه؟ اون اسب جواب نداد، سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت! می‌دونید چرا؟ چون اسبا نمی‌تونن حرف بزنن! نه واقعا انتظار داشتین اسب‌ها حرف هم بزنن؟ لابد دانشجو هم هستی؟!

۷۴- قبض آب حیف نون زیاد میاد، به بچه‌هاش میگه: فردا که رفتم پرینت آب رو گرفتم معلوم می‌شه کی هی می‌ره دستشویی و حمام!

۷۵- به حیف‌نون می‌گن تو چرا ریش نداری؟ می‌گه من به مامانم رفتم!

۷۶- اسبه زنگ می‌زنه سیرک می‌گه: آقا شما برای سیرکتون اسب نمی‌خواین؟ طرف می‌گه هنرت چیه؟ اسبه می‌گه احمق دارم حرف می‌زنم!

۷۷- طرف می‌ره یخ بخره پول کم می‌آره، به یخ دست می‌زنه می‌گه از این سردتر نداری؟!

۷۸- حیف‌نون برای یک جوک سه بار می‌خنده، بار اول وقتی‌ جوک رو براش تعریف می‌کنی‌، بار دوم وقتی‌ جوک رو براش دوباره توضیح می‌دی، بار سوم وقتی‌ جوک رو فهمید!

۷۹- یه روز یه مرده با عجله می‌ره پیش دکتر و می‌گه: سلام دکتر! زود بیا، آپاندیس زنم درد گرفته، دکتر می‌گه: من که یک هفته پیش آپاندیس خانومت رو عمل کردم، مگه می‌شه یک زن دو تا آپاندیس داشته باشه؟ مرده می‌گه: نه، ولی یک مرد که می‌تونه دو تا زن داشته باشه!

۸۰- حیف‌نون رو می‌فرستن دنبال نخود سیاه، پیداش می‌کنه!

۸۱- بچه: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟ مامان: یعنی یه خری مثل بابات!

۸۲- به حیف‌نون گفتن واسه زلزله بم چه کمکى کردى؟ گفت: متاسفانه من دستم خالی بود، ایشالا زلزله بعدی!

۸۳- معتاده داشته از یه دختره تعریف می‌کرده: چشاش بیشت! مرام بیشت! تیپش بیشت! دختره برمی‌گرده میگه: گم شو آشغال! معتاده میگه: انژِباط شِفر!

۸۴- مثه این شوفر اتوبوسا یه فلاسک چای گذاشتم پایین میز کامپیوتر و در حالی‌که نگاهم به مانیتوره خم می‌شم می‌آرمش بالا. انگار مثلا ماشین داره از جلو میاد!

۸۵- کافیه بنا بزاری یکی رو نبینی و باهاش روبه‌رو نشی، تو یه کوچه خلوت تو کلکته هندوستان داری بستنی می‌خوری، از روبه‌روت درمیاد!!

۸۶- چند سال دیگه بچم ازم می‌پرسه بابا تو چه‌جوری با مامان آشنا شدی؟ منم بهش می‌گم: عزیزم همه چی از یه اَد شروع شد.

۸۷- حیف‌نون با دوستش داشتن فیلم جنگی نگاه می‌کردن، آخر فیلم حیف‌نون جوگیر می‌شه، سینه‌خیز می‌ره تلویزیون رو خاموش کنه، برمی‌گرده می‌بینه دوستش تیر خورده مُرده!

۸۸- ما تو بچگیمون دکتر بازى مى‌کردیم، بخدا فقط در حد معاینه بود، امروز یه جایى بودم در اطاقو که باز کردم دیدم دارن عمل جراحى می‌کنن!

۸۹- رفتم کولرو خاموش کردم، بابام گفت خوشم می‌آد یواش‌یواش داری واسه خودت مردی می‌شی ایولا!

۹۰- حیف‌نون به رفیقش می‌گه: من یه تمساح پیدا کردم چیکارش کنم؟ رفیقش می‌گه ببرش باغ‌وحش. فردا رفقیش می‌گه بردیش؟ حیف‌نون می‌گه: آره، تازه امشب هم می‌خوام ببرمش سینما.

۹۱- زن با خشونت بسیار زیاد پای تلفن: معلوم هست این موقع شب کجایی توووووو؟!
مرد: سلام خانوم، عزیزم اون جواهرفروشی رو یادته؟! یادته از یه انگشتر برلیان خوشت اومده بود و گفتی من اینو می‌خوام، اما من اون موقع پول نداشتم، ولی بهت گفتم که حتما این انگشتر یه روز ماله تو می‌شه عشقم…؟!
زن بسیار مهربان و با ملاطفت: خوب معلومه عزیزمممممم…!
مرد: من تو رستوران بغلیشم دارم با دوستام شام می‌خورم شبم دیر می‌یام خونه!!

۹۲- موقع خواب مامانم به بابام گفت اون گوشی منو می‌دی؟ بابام: گوشیت رو کجا گذاشتی؟ مامانم: بالا سرت! بابام: خوب چرا بالا سر خودت نذاشتی؟ مامانم: آخه می‌گن امواجش سرطان‌زاست! یعنی عشقه که می‌چکه!!

۹۳- به حیف‌نون می‌گن: برو خبر مرگ حسن آقا رو به بستگانش بده، ولی یه دفعه نگو که هول کنن! می‌ره دره خونه حسن آقا زنگ می‌زنه می‌گه: منزل مرحوم حسن آقا؟!!

۹۴- حیف‌نون می‌ره طوطی سخنگو بخره، فروشنده بهش یه جغد قالب می‌کنه. بعد از یه مدت دوستاش بهش می‌گن: یاد گرفته حرف بزنه یا نه؟ حیف‌نون می‌گه: هنوز نه، ولی خیلی توجه می‌کنه.

۹۵- یکی دکتر می‌شه، یکی مهندس می‌شه، منم درس عبرت شدم برا بقیه!

۹۶- ملت از باباهاشون میلیاردی پول به ارث می‌برن، ولی ما فقط کچلی رو ارث بردیم.

۹۷- فرق بین مردای قدیم و جدید؛
لحن مردها در قدیم: گستاخی مکن زن! طعام را بیاور.
اما اکنون: عسلم امشب ظرفا نوبت منه یا تو؟!

۹۸- طرف می‌ره خواستگاری واسه پسرش. پدر عروس می‌گه: آقازاده دانشگاهم می‌رن؟ طرف می‌گه: مسافر گیرش بیاد چرا که نه!

۹۹- یکی یه انگلیسیه همو می‌بینه بهش می‌گه اسمت چیه؟ انگلیسیه می‌گه: باند هستم، جیمز باند. شما اسمت چیه؟ اونم می‌گه: مت هستم، حش مت.

۱۰۰- دیروز رفتم آزمایش دادم، پولش شده ۳۲۰ هزار تومن، به بابام که گفتم می‌گه فقط اگه تو چیزیت نباشه من می‌دونم و تو!

۱۰۱- ﺑﻪ بابام می‌گم ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ می‌کنی؟! می‌گه ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﺗﻮ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺧﺎﮐﺖ می‌کنم ﯾﺎﺭﺍﻧﺖ ﻗﻄﻊ ﻧﺸﻪ!

۱۰۲- تلفن شوهر به زن: نترس… من از پله‌های اداره افتادم و خانوم جهانپور منو که بیهوش بودم رسوند به بیمارستان! احتمال خون‌ریزی مغزی هست و پای چپ و دنده راستم هم شکسته! زن: خانوم جهانپور کیه؟!!

۱۰۳- کامپیوترم به درجه‌ای از کندی رسیده که وقتی دابل کلیک می‌کنم رو مای کامپیوتر بعد ۵ دقیقه پیغام می‌ده: داداش کجا رو کلیک کرده بودی؟!

۱۰۴- واکنش آقایون در برابر آرایش خانوماشون:
موقع خرید: مگه داری می‌ری مهمونی؟
موقع مهمونی: مگه داری می‌ری عروسی؟
موقع عروسی: مگه تو عروسی؟!

۱۰۵- گرگه می‌ره دم خونه شنگول منگول در می‌زنه، یه دفعه خرسه گریه‌کنون می‌یاد بیرون می‌گه: بابا تو ما رو کشتی، الان اینا ۲۰ ساله از اینجا رفتن! ولمون کن دیگه!

۱۰۶- ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﮔﺸﻮ ﺯﺩﻩ، ﺑﻌﺪ ﺗﻮ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪﻩ!

۱۰۷- طرف پدرش تو بستر مرگ بوده، می‌گه بیا بشین کنارم کارِت دارم. بعد یه چوب می‌ده دست پسرش. پسره هم که می‌خواسته ذکاوتش رو نشون بده قبل از حرف زدن پدرش چوب رو می‌شکنه. پدره سکته می‌کنه، درجا می‌میره. مادرش می‌گه خاک بر سرت! این ساز نی از هفت نسل قبل دست به دست به پدرت رسیده بود!

۱۰۸- زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می‌خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می‌خوام یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه…
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره‌ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!

۱۰۹- ایرانیه و خارجیه ﺑﺎ ﻫﻢ می‌رن ﺩﺍﺧﻞ ﯾﻪ شیرﯾﻨﯽ‌ﻓﺮﻭﺷﯽ. خارجیه می‌بینه هیچ‌کس ﺣﻮﺍﺳﺶ نیست، ﺳﻪ ﺗﺎ شیرﯾﻨﯽ می‌ذﺍﺭﻩ ﺗﻮی جیبش ﻭ می‌آد بیرﻭﻥ. بعد ﺑﻪ ایرانیه می‌گه: ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ، ﺍﻳﻨﻪ حیله ما! ایرانیه می‌گه: ﭘﺲ ﺑﺮﻳﻢ من هم ﻳﻪ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﺯ ﻫﻨﺮ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯼ ایران ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺪهم! ﺑﺮمی‌گرﺩﻥ داخل شیرﯾﻨﯽ‌ﻓﺮﻭﺷﯽ. ایرانیه به ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻓﺮﻭش می‌گه ﺳﻪ ﺗﺎ شیرﯾﻨﯽ ﺑﺪﻩ می‌خوﺍﻡ برات ﺟﺎﺩﻭگری ﻛﻨﻢ! شیرﯾﻨﯽ‌ﻓﺮﻭش ﻫﻢ سه تا شیرینی بهش می‌ده و ایرانیه هر سه تا رو می‌خوره. شیرﯾﻨﯽ‌ﻓﺮﻭش می‌گه: ﭘﺲ ﻛﻮ ﺟﺎﺩﻭﺵ؟ ایرانیه می‌گه ﺗﻮ جیب خارجیه ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ، صحیح ﻭ ﺳﺎﻟﻢ پیدﺍشون می‌کنی!

۱۱۰- ﺍﺯ یه آدم بی‌حال ﺁﺩﺭﺱ ﯾﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭ رو می‌پرﺳﻦ، می‌گه: حالا نمی‌شه ﻧﺮﯼ؟!

۱۱۱- حیف‌نون سرشو می‌کنه تو بهشت می‌گه: آب داغ می‌خواین؟! می‌گن: نه. می‌گه: باشه، پس من یه دونه موز برداشتم!

۱۱۲- پیرزنه دید عزراییل داره میاد، از ترس رفت تو مهد کودک نشست پیش بچه‌ها و شروع کرد به پفک خوردن! عزراییل نشست پیشش گفت چکار می‌کنی؟ پیرزنه با صدای بچگانه گفت: قاقا می‌خورم! عزراییل گفت پس بخور که می‌خوایم بریم دَدَر!

۱۱۳- می‌گویند ﺷﯿﺸﻪ‌ﻫﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ… ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ‌ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﯾﺴﺖ؛ ﯾﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻢ: ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﺎﺯﻡ ﮔﺮﯾﺴﺖ! ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ: ﺳﻼﻡ ﺧﻮﺑﯽ ﺷﯿﺸﻪ قربونت بشم؟! ﺑﺎﺯ ﮔﺮﯾﺴﺖ، ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﻗﺎﻃﯽ ﺩﺍﺭﻩ!!

۱۱۴- هیچ‌چیز رو چشم‌بسته نپذیرید! حتی سخنان بزرگان را، مثلا: «سحرخیز باش تا کامروا شوی» دروغه باور نکنین. دور و بر ما، سحرخیزها یا نانوا شدن یا کله‌پز!

۱۱۵- به پسته‌ها بگید اگه چیز خنده‌داری هست بگن گردوها هم بخندن!

۱۱۶- فکرشو بکن، یکی از دغدغه‌های زندگی دخترا رنگ ناخوناشونه! اونوقت من می‌خوام برم بیرون فقط چک می‌کنم یه‌وقت خشتکم پاره نباشه !!

۱۱۷- این استادایی رو که می‌گن من ننداختمت خودت افتادی رو باید بگیری بکشیشون بعد بگی من نکشتمت خودت مُردی!

۱۱۸- مورد داشتیم دختره وسط رانندگی یادش می‌ره دنده چنده، بعد ماشینو نگه می‌داره از اول شروع می‌کنه!

۱۱۹- دکتر از اتاق عمل می‌آد بیرون، همراهان مریض ازش می‌پرسن عمل چطور بود؟ دکتره می‌گه: مگه برای کالبدشکافی نفرستاده بودینش؟!

۱۲۰- چند نفر یه ماشین می‌خرن می‌رن مسافرکشی اما ورشکست می‌شن! می‌دونی چرا؟ چون پنج نفری سوار ماشین می‌شدن و می‌رفتن مسافرکشی!

۱۲۱- طرف پدر و مادرِ زنش فوت می‌کنن، می‌خواد دلداریش بده به زنش می‌گه: بی پدر و مادر من کیه؟!

۱۲۲- یه اخلاق خوبی که پشه‌ها دارن تک‌خوریه! شما فکر کن اگه پشه‌ها هم مثل مورچه‌ها رفیق‌باز بودن یه سوژه که پیدا میکردن ۸۰۰ تا از رفیق‌هاشون رو می‌کشوندن اونجا!

۱۲۳- پدربزرگم فوت کرده تو قبرستونیم، دوستم زنگ زده می‌گه کجایی؟ می‌گم بهشت زهرا! می‌گه واسه چی؟ می‌گم واسه پدر بزرگم. میگه اِ؟ فوت کرده؟ میگم پَـ نَ پَـ تمرینی اومدیم مانور!

۱۲۴- مرغ و از فریزر در آوردم دوستم می‌گه می‌خوای غذا درست کنی؟ می‌گم پـَ نَ پـَ خانوادش اومدن از سردخونه می‌خوان ببرن خاکش کنن!

۱۲۵- این که می‌گن آدم تو محدودیت‌ها پیشرفت می‌کنه واقعا راست می‌گن، مثلا خود من ۱۰ دقیقه نتم قطع شد، تو همین محدودیت تونستم نت همسایه رو هک کنم!

۱۲۶- دلهره‌آورترین و ترسناک‌ترین آهنگ تاریخ موسیقی ایران: باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی بازی‌های راه مدرسه!!

۱۲۷- لپ‌تاپم رو بردم نمایندگیش می‌گم ضربه خورده کار نمی‌کنه، نمایندگی برگشته می‌گه ضربه فیزیکی؟! گفتم نه، بی‌محلی کردم یکم، ضربه روحی خورده!!

۱۲۸- اگه بچه‌ها لیوان بشکنن: ای دست و پا چلفتی، اگه مامان‌ها بشکنن: قضا بلا بود، اگه باباها بشکنن: این لیوان اینجا چیکار می‌کنه؟!!

۱۲۹- رفیقم الان زنگ زد پایه‌ای بریم بدویم؟ بهش می‌گم من روزنامه ورزشی می‌خونم نفسم بند میاد، بیام بدوم؟!

۱۳۰- یک شباهت اساسی بین مهندس‌های کامپیوتر و دکترها هست و اونم اینه که از هر چی سر در نمیارن می‌گن ویروسه!

۱۳۱- ﭘﺪﺭﯼ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻋﻤﺮ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺗﻨﻬﺎ ﻳﮏ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ. ﺁﻳﺎ ﻳﮏ ﺩﺳﺖ ﺻﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ؟ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎ ﺑﺸﮑﻦ ﺯﺩند…  ﭘﺪﺭ ﺿﺎﻳﻊ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ!

۱۳۲- طرف تو مترو داشت جوراب زنونه می‌فروخت، بهم گفت: یه دونه بخر، گفتم: من مجردم، زن ندارم! گفت: بخر بکش رو سرت برو دزدی!

۱۳۳- دو تا خانوم توی اتوبوس برای یه صندلی خالی دعواشون شد، راننده گفت اونی که مسن‌تره بشینه روی صندلی، هر دو تا خانوم به هم نگاه کردن و صندلی خالی موند!

۱۳۴- یکی می‌گفت: باید از کنار مشکلات با سرعت عبور کنی و بگی: “میگ میگ”. اما نمی‌دونست مشکلات نشستن رومون می‌گن: “انگوری انگوری”!

۱۳۵- ﭘﺴﺮک ﺗﻮی ﺗﺎﮐﺴﯽ ﯾﮏ ﺷﮑﻼت درآورد و ﺧﻮرد و ﺑﻌﺪ ﯾﮑﯽ دﯾﮕﻪ و ﭘﺸﺖ ﺑﻨﺪش ﯾﮑﯽ دﯾﮕﻪ. ﻣﺮدی ﮐﻪ ﮐﻨﺎرش ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد ﮔﻔﺖ: اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺷﮑﻼت ﺑﺮای دﻧﺪوﻧﺎت ﻣﻀﺮه. ﭘﺴﺮک ﺟﻮاب داد: ﺑﺎﺑﺎﺑﺰرﮔﻢ ۱۳۵ ﺳﺎل ﻋﻤﺮ ﮐﺮد. ﻣﺮد ﮔﻔﺖ: ﺑﺎ ﺧﻮردن ﺷﮑﻼت؟ پسرک ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ، ﺑﺎﺑﺎﺑﺰرﮔﻢ ﻓﻘﻂ ﺳﺮش ﺗﻮ ﮐﺎر ﺧﻮدش ﺑﻮد ﻧﻪ دﯾﮕﺮان!

۱۳۶- وقتی سرتون درد می‌گیره با نوک انگشت دو طرف شقیقه‌هاتونو بمالید؛ شاید خوب نشید ولی کلا کلاس داره، تو فیلما پولدارا سردرد که می‌گیرن این‌کارو می‌کنن!

۱۳۷- امسال نمایشگاه کتاب نرفتم. خودم تو خونه سیب‌زمینی سرخ کردم خوردم!

۱۳۸- یارو نه درس خونده، نه شغلی داره، نه ماشینی… خلاصه هیچی نداره؛ ازش می‌پرسی ازدواج کردی؟ با اعتمادبه‌نفس می‌گه: هنوز دم به تله ندادم! لامصب تو خودت تله‌ای!

۱۳۹- چنگیز خان مغول و هیتلر دوتاشون با هم به اندازه پراید آدم نکشتن!

۱۴۰- به دادشم گفتم لپ‌تاپمو بده. دو متر کلا از هم فاصله داشتیم. دیدیم نه می‌تونه پرت کنه، نه می‌تونه سُر بده. آخرش گذاشتش روی یه پتو گفت بکش از اون‌ور!

۱۴۱- پشه نشسته بود اومدم بزنمش فرار کرد، حتما قیافه من یادش مونده شب بیچارم می‌کنه!

۱۴۲- یادتونه هر معلمی که می‌اومد می‌گفت شما بدترین کلاسی بودین که تا حالا داشتم؟

۱۴۳- تنها فایده‌ای که گرفتن مدرک مهندسی واسه آدم داره اینه که تو فوتبال با دوستا همه داد می‌زنن: مهندس پاس!

۱۴۴- من هر وقت حوصله‌ام سر می‌ره یه اس‌ام‌اس به یه شماره اتفاقی می‌دم با این مضمون: جنازه رو قایم کردم، حالا چیکار کنم؟

۱۴۵- قهرمان بچگیای ما بروسلی بود این شدیم؛ جدیدا با امثال جاستین بیبر به کجا می‌رسن؟!

۱۴۶- یارو عکسشو رو پاکت سیگار بندازن همه سیگارو ترک می‌کنن، اون‌وقت تو پروفایلش نوشته: به من وابسته نشو من موندنی نیستم!

۱۴۷- این حقوق بشر که می‌گن رو پس کی می‌ریزن به حسابمون؟!

۱۴۸- بابام بهم پول داده برم خرید، می‌گم تو که پول می‌دی، یه کم بیشتر بده زیاد اومد برمی‌گردونم، من بچه‌اتم! می‌گه: تو دنیای منی اما، به دنیا اعتمادی نیست!

۱۴۹- یه روز به لقمان گفتن «ادب از که آموختی؟» سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: خسته نمی‌شین از این مسخره‌بازیا؟!

۱۵۰- پلیس جلو یه ماشین رو می‌گیره و می‌گه: چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی، برنده ۱۰۰ هزار تومن پول شدی. حالا می‌خوای باهاش چیکار کنی؟ مرد می‌گه: می‌رم گواهینامه می‌گیرم. زنش سریع می‌گه: جناب سروان این وقتی اکس می‌زنه پرت‌وپلا می‌گه. بچشون از اون پشت می‌گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟ یه صدا از صندوق عقب میاد: از مرز رد شدیم یا نه؟!

۱۵۱- هر دفعه که سوار مترو می‌شم، می‌فهمم که چرا وقتی بچه بودیم این‌قدر صندلی‌بازی می‌کردیم!

۱۵۲- من همه کتابامو دو دور کامل خوندم، تو چطور؟ (ستاد ایجاد وحشت میان دانشجویان در فصل امتحانات)

۱۵۳- اگر تو آمریکا هم قوانین نام‌گذاری شرکت‌ها مثل اینجا بود، اسم شرکت اپل می‌شد: سیب پردازان سیستم‌گستر غرب!

۱۵۴- از آزادی سوار تاکسی شدم تا صادقیه می‌گم چقدر شد؟ راننده می‌گه ۵۰۰۰ تومن. می‌گم همش دو قدم راهه ۵۰۰۰ تومن؟! می‌گه این‌طوری قدم برداری شلوارت پاره می‌شه!

۱۵۵- کشیدن ترمزدستی قبل از دعوا تو خیابون، قدرتی به آدم می‌ده که فنون معبد شائولین در چین یه همچین قدرتی رو نمی‌ده!

۱۵۶- ﺭﻭﺯی ﺟﻮانی اﺯ اندیشمندی ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭼﺮا اﻧﺴﺎن‌ها این‌قدﺭ ﺑﺮای ﭘﻮﻝ، ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا می‌ﺁﺯاﺭﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪی می‌کنند؟ اندیشمند ﻗﻮطی ﻛﺒﺮیتی اﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭآﻭﺭﺩ، ﺳﻪ چوب ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺭا در دست ﮔﺮفت… اما سریعا ﺩﻭ چوب کبریت ﺭا ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻗﻮطی ﻧﻬﺎﺩ. ﺁﻥ یک عدد چوب کبریت باقی‌مانده ﺭا ﻧﺼﻒ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﻛﻪ ﻧﻮک ﺗﻴﺰی ﺩاﺷﺖ ﻻی ﺩﻧﺪاﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ: نمی‌دانم!!

۱۵۷- مورد داشتیم دختره رفته پمپ‌بنزین، یارو بهش گفته آزاد یا دولتی؟ دختره گفته پیام‌نورم!! دو نفر سکته کردن، یه نفر غش کرده، دولتم سهمیه بنزین جایگاه رو قطع کرده!

۱۵۸- مرد در حال جان دادن بود که به همسرش گفت: باید چیزی را به تو بگویم. زن: لازم نیست. مرد: اما اگر نگویم نمی‌توانم آسوده بمیرم و عذاب وجدان رهایم نخواهد کرد. زن: باشه بگو. مرد: من زن دوم دارم. زن با خونسردی: می‌دونم همین امروز فهمیدم… حالا آروم باش تا مرگ موش کارشو بکنه…!

۱۵۹- ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎ گفتم ﺍﻧﺸﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ: “ﺍﮔﺮ ﻣﺪﯾﺮﻋﺎﻣﻞ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﯾﺪ؟” ﻫﻤﻪ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ، ﺑﻪ ﺟﺰ یک‌نفر ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ بود ﻭ ﺩﺍشت ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ می‌کرد. ازش پرسیدم: ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ‌ﻧﻮﯾﺴﯽ؟ گفت:ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺗﺎ منشی بیاد تایپ کنه.

۱۶۰- بچه خواهرم ۸ سالشه ۵۰۰ هزار تومن دادن به مربی استخرش تا بهش شنا یاد بده! اون‌وقت من بچه بودم داییم منو هول داد تو استخر گفت: سعی کن زنده بمونی!

۱۶۱- پراید تنها درصورتی ۷۵ میلیون می‌ارزه که توی داشبوردش ۷۰ میلیون پول نقد باشه.

۱۶۲- صاحب‌خونه سر شبی زنگ زده می‌گه: باید سیصد بزاری روش. می‌گم : آخه تو این اوضاع کرونایی پولم کجا بود؟ می‌گه: موقع قرارداد گفتی یک نفر آدمی، شب به شب می‌آی خونه. آدم نبودی که هیچ! یک ماهه که بابت قرنطینه، هر روز صبح تا شب تو خونه‌ای.

۱۶۳- حیف‌نون داشت از کیوسک عابر بانک می‌اومد بیرون. ملت میپرسن: سالمه؟ جواب می‌ده: آره فقط خیلی خارجیه. نه شیلنگ داره نه آفتابه!

۱۶۴- به طرف زنگ زدم می‌گم پولم رو بده. می‌گه کرونا گرفتم تو بیمارستان قرنطینه شدم. می‌گم پس این آهنگ دامبولی دیمبو چیه تو پس‌زمینه؟ می‌گه این‌ها کادر زحمتکش درمانی هستن دارن بهم روحیه می‌دن!

۱۶۵- به حیف‌نون میگن مهم‌ترین آرزوت چیه؟ میگه: ای کاش می‌شد زن‌ها رو هم مثل اسکناس درشت خُرد کرد. مثلا زن شصت ساله می‌دادی، سه تا بیست ساله می‌گرفتی!

۱۶۶- آپارتمان بغلی ما، همیشه صحنه درگیری بی‌رحمانه زن و شوهر همسایه بود. ولی در ایام قرنطینه هیچ صدایی ازشون در نمی‌اومد. آخه خانمه متخصص بیهوشی بود، در ایام کرونا کار در منزل می‌کرد.

۱۶۷- به زنم گفتم سمعک بخر، بشنوی من چی می‌گم. این‌قدر هوار نکشم. می‌گه سمعک پنج میلیون تومنه. اگه اراجیفت به اندازه پنج میلیون می‌ارزه، سمعک بخرم!

۱۶۸- شامپوی مخصوص خانم‌ها : مخصوص موهای حساس، تیره و خشک
شامپوی مخصوص آقایون: مناسب جهت شستن سر، بدن، ظروف و کارواش

۱۶۹- پیرزن به پارچه‌فروش: آقا شما گفتین این پارچه چادری تا آخر عمر برام کار می‌کنه. الان یک‌سال گذشته، شده پاره و پوره! پارچه‌فروش: والا مادر جان شرمنده. من فکر می‌کردم شما فقط یک‌سال دیگه زنده می‌مونید!

۱۷۰- اولی: آقا از این خارجیا متعجبم. دو تا معمار درست حسابی ندارن. دومی: چطور؟ اولی: بابا همین سقف اوپک. تا حالا ده بار شکسته ریخته پایین!

۱۷۱- رفتم کافی‌شاپ میلک‌شیک موز سفارش دادم. وقتی آورد دیدم شباهتی به موز نداره. به گارسونه می‌گم: آقا چرا این شبیه موز نیست؟ می‌گه: مگه شما ریش بزی می‌ذاری، شبیه بز می‌شی؟

۱۷۲- دیروز مغازه سر کوچمون آتیش گرفته بود. دو تا خانم هم میان شعله‌ها گرفتار شده بودن و کسی به دادشون نمی‌رسید. زدم تو آتیش که نجاتشون بدم. مامور آتش‌نشانی ناگهان دستم رو گرفت و گفت: فردین بازی درنیار! اون دوتا مانکن هستن!

۱۷۳- اولی: از عسل شیرین‌تر چیزی سراغ داری؟ دومی: خوب معلومه. ترشی مفت!

۱۷۴- از یه مار می‌پرسن نظرت راجع به عشق و عاشقی چیه؟ می‌گه پدر عشق و عاشقی بسوزه… من یک‌سال به پای دختر همسایه نشستم بعد فهمیدم شلنگ بوده.

۱۷۵- روباهی به زاغی گفت: چه دمی، چه سری، عجب پایی! زاغ عصبانی شد و گفت: بی‌تربیت! خجالت بکش. اون موقع من کلاس اول بودم، حالا شوهر دارم.

۱۷۶- طرف داشته با خره فوتبال بازی می‌کرده. بهش می‌گن چرا با خر بازی می‌کنی؟ می‌گه همچینم خر نیست. ۳ به ۱ جلوئه!

۱۷۷- حیف‌نون و دوستش رو بردن جهنم، فرداش با لباس سیاه و کثیف برگشتن، پرسیدن چرا این‌طوری شدید؟ گفتن: خداوکیلی کار دو نفر نبود… ولی خاموشش کردیم.

۱۷۸- به شكمم دست كشيدم گفتم: راحتيا، من كار می‌كنم تو می‌خوری. اونم بهم گفت: ناراحتی؟ می‌خوای من كار كنم تو بخوری؟ از من می‌شنويد با شكمتون دهن به دهن نشيد.

۱۷۹- کلا سیستم مردا این‌جوریه که یا پول دارن قیافه ندارن، یا قیافه دارن پول ندارن، یا قیافه و پول دارن اخلاق ندارن، یا اخلاق دارن پول و قیافه ندارن، یا اینکه همه چی دارن قصد ازدواج ندارن، یا هیچی ندارن فقط قصد ازدواج دارن.

۱۸۰- دیوار دستشویی عمومی پر از جملات بزرگانه، اما تاثیرگذارترین جمله که من تو دستشویی دیدم تو پادگان بود، نوشته بودن: عجله نکن جزو خدمتت حساب می‌شه.

۱۸۱- حیف‌نون گربه‌شو می‌زاره تو گونی می‌بره بیابون ولش می‌کنه. عصر زنش زنگ می‌زنه می‌گه: گربه دوباره برگشته! حیف‌نون می‌گه: بپرس از کجا اومده، من گم شدم!

۱۸۲- طرف به نامزدش می‌گه: عصر میام در خونتون، دو تا بوق می‌زنم بیا پایین تا بریم. نامزدش خوشحال می‌شه می‌گه: ماشین خریدی؟ طرف می‌گه: نه، بوق خریدم.

۱۸۳- طرف رفيقش فوت می‌شه نمی‌دونه چطور خبرو به زن رفيقش بگه. بهش می‌گه: شوهرت رفته يه زن ديگه گرفته! زن رفيقش: الهي جنازشو بيارن خونه! طرف: بچه‌ها جنازه رو بياريد!

۱۸۴- زن: یه سوال ازت بپرسم قسم بخور راستشو می‌گی. مرد: به خدا راستشو می‌گم. زن: اگه یه روز یه گرگ به من و مادرم حمله کنه به کدوممون کمک می‌کنی؟ مرد: به گرگه. خدابیامرز زیادی صادق بود!

۱۸۵- ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻫﺮه ﻋﺮﻭسش ﺭﻭ می‌آره ﺧﻮﻧﺶ و می‌گه: ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻭ ﭘﺪﺭﺷﻮﻫﺮﺕ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﯽ. ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻫﺎﺗﯽ! ﻋﺮﻭسه ﻫﻢ می‌گه: اتفاقا روستا ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ۲۰ ﺗﺎ ﮔﺎﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ می‌کرﺩﻡ، ﺷﻤﺎ ﮐﻪ فقط دوتایین!

۱۸۷- از حیف‌نون می‌پرسن چی شد زنت از خونه پرتت کرد بیرون؟! می‌گه: هیچی… از سفر که برگشتم گرفتمش بغلم، بوسیدمش، بعد گفتم به خدا هیشکی زن خود آدم نمی‌شه.

۱۸۸- از شرکت برق پیام دادن به علت شیوع کرونا مامورامون نمی‌تونن بیان. شماره کنتورو بردارین خودتون اعلام کنین. جواب دادم سیستما قطعه، برید شنبه بیاید.

۱۸۹- می‌دونی فرق پراید و پورشه چیه؟ تو پراید عزراییل می‌شینه کنارت برات غزل خداحافظی می‌خونه، تو پورشه حوری می‌شینه کنارت برات غزل عاشقونه می‌خونه.

۱۹۰- پیرمرده تو مترو گفت: من اگه خوابیدم صادقیه بیدارم کن. گفتم باشه. ایستگاه بعد پیاده شدم… ایشالا وقتی رسید کرج می‌فهمه که نباید به هیشکی اعتماد کنه.

۱۹۱- حكمتيه سه ساعت منتظر تماس يه نفر می‌مونى، تا ميرى دسشويى زنگ می‌زنه؟

۱۹۲- یادش بخیر قبلا تو مدرسه به کناریمون می‌گفتیم چیزی می‌فهمی؟ می‌گفت نه، بعد دوتامون ذوق مرگ می‌شدیم.

۱۹۳- قبلا واسه اینکه یه چیزی یادم نره رو دستم ضربدر می‌کشیدم، الان ضربدرو کشیدم یادم نمیاد واسه چی کشیدم!

۱۹۴- تنها كسی كه ديدم انتگرال به دردش خورد دوستم بود كه سر جلسه امتحان به يكی از پسرا رسوند، الان بچه‌شون دو سالشه.

۱۹۵- پولدارا واسه تنوع گوشیشونو عوض می‌کنن، بی‌پولا قاب گوشیشونو، منم تم گوشیمو.

۱۹۶- ‏بچه که بودم آرزوم این بود که یه بوق دوچرخه خارجی بخرم. قسمت شیپورش شیشه‌ای بود و اون حبابش خیلی خوش‌رنگ بود. هر روز پشت ویترین بهش خیره میشدم. گفتم بزرگ بشم حتما یکی ازش میخرم. بزرگ شدم فهمیدم اون شیردوش دوران حاملگیه.

۱۹۷- یه بار اومدم پول پاره به راننده تاکسی بدم، این‌قدر استرس داشتم كه گفتم ببخشید آقا من همین‌جا پاره میشم.

۱۹۸- یارو داشته تو بیابون از گشنگی می‌مرده، بهش ساقه طلایی میدن از تشنگی می‌میره.

۱۹۹- یه بار تو دعوا از کوره در رفتم، دیدم تعدادشون خیلی زیاده، سریع برگشتم تو کوره.

۲۰۰- زنگ زدم پشتیبان اینترنت، گفتم چیکار کنم سرعت اینترنتم خوب شه، گفت از ایران برو.

۲۰۱- یه بارم بابام پرسید چجوری می‌تونم یکیو تو تلگرام بلاک کنم، يادش كه دادم ده دقیقه بعد دیدم بلاکم کرده.

۲۰۲- ولی منطقیش این بود بین شانس و پول و قیافه حداقل یکیش رو داشته باشم.

۲۰۳- سال ۸۹ ترم ۴ از دانشگاه اخراج شدم! اعتراف می‌کنم الان که دوازده سال از اون اتفاق می‌گذره، مثل سگ پشیمونم، کاش همون دو سالم نخونده بودم.

۲۰۴- یه بارم رفتم میوه‌فروشی انگور بگیرم، از فروشنده پرسیدم «انگورهاتون شیرین‌اَن؟» گفت «اگه خرس تو خونه داری نبَر، چون این‌ها رو بخوره دیگه لب به عسل نمی‌زنه.» هنوزم یاد سطح طنزش میفتم می‌خندم.

۲۰۵- پول شاید شادی نیاره، ولی من ترجیح می‌دم تو لامبورگینی گریه کنم تا تو اتوبوس.

 

نکته ۱: این پست به‌صورت مداوم در حال به‌روزرسانی می‌باشد. جهت بازدیدهای بعدی لطفا آدرس صفحه را در مرورگرتان ذخیره کنید.

نکته ۲: اگر شما هم لطیفۀ جالبی در ذهن دارید، آن را در قسمت نظرات این پست برایمان بنویسید تا منتشر شود.​​

مجتمع پیروزی

آپارتمان‌های مجتمع پیروزی قدیمی بودند که در سال ۱۹۳۰ یا در همان حدود ساخته شده و در حال خراب شدن بودند. گچ دیوارها و سقف‌ها، دائماً ور می‌آمد. لوله‌ها در یخبندان‌های سخت، می‌ترکیدند. هر وقت برف می‌آمد سقف چکه می‌کرد. دستگاه‌های حرارتی، در صورتی که به دلایل اقتصادی کاملا بسته نبودند، معمولاً نصفه و نیمه باز بودند. تعمیرات، جز آنهایی که خودت می‌توانستی انجام بدهی، باید به تصویب کمیته‌هایی می‌رسید که امکان داشت حتی تعمیر شیشه پنجره‌ای را دو سال طول بدهند.

کتاب: ۱۹۸۴
نویسنده: جورج اورول
ترجمه: صدیقه عیوضی​

قوانین هفتگانه

قوانین هفت‌گانه: ۱- هر موجودی که دو پا دارد دشمن است. ۲- هر موجودی که چهارپاست یا بال دارد دوست است. ۳- هیچ حیوانی نباید لباس بپوشد. ۴- هیچ حیوانی نباید در تخت بخوابد. ۵- هیچ حیوانی نباید الکل بنوشد. ۶- هیچ حیوانی نباید حیوان دیگری را بکشد. ۷- همه حیوانات با هم برابر هستند.

کتاب: قلعه حیوانات
نویسنده: جورج اورول
ترجمه: زهره شیشه‌چی​​​​