حامد خانلو

قاعده پنجم شمس تبریزی

کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی‌دارد. با خودش می‌گوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق این‌طور است؟ تنها چیزی که عشق می‌گوید این است: «خودت را رها کن، بگذار برود!»

عقل به آسانی خراب نمی‌شود. عشق اما خودش را ویران می‌کند. گنج‌ها و خزانه‌ها هم در میان ویرانه‌ها یافت می‌شود، پس هر چه هست در دلِ خراب است!

کتاب: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
ترجمه: ارسلان فصیحی​

قاعده چهارم شمس تبریزی

صفات خدا را می‌توانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن همه جا هست. همان‌طور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد، تا ابد نزدش می‌ماند.

کتاب: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
ترجمه: ارسلان فصیحی​

قاعده سوم شمس تبریزی

«قرآن را می‌توان در چهار سطح خواند. سطح اول معنای ظاهری است. بعدی معنای باطنی است. سومی بطنِ بطن است. سطح چهارم چنان عمیق است که در وصف نمی‌گنجد.»

حالا، آنان که صرفا به شریعت می‌نگرند و ماورایش را نمی‌بینند، معنای ظاهری را می‌دانند. طایفه صوفیان اما معنای باطنی را می‌داند. اولیای کامل بطنِ بطن را می‌دانند. سطح چهارم را اما فقط عاشقانِ واصل و پیغمبران می‌دانند.

کتاب: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
ترجمه: ارسلان فصیحی​

قاعده دوم شمس تبریزی

پیمودن راه حق کار دل است، نه کار عقل. راهنمایت همیشه دلت باشد، نه سری که بالای شانه‌هایت است. از کسانی باش که به نفس خود آگاهند، نه از کسانی که نفس خود را نادیده می‌گیرند.

کتاب: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
ترجمه: ارسلان فصیحی

قاعده اول شمس تبریزی

کلماتی که برای توصیف پروردگار به‌کار می‌بریم، همچون آینه‌ای است که خود را در آن می‌بینیم. هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم‌آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش‌تر مواقع در ترس و شرم به سر می‌بری. اما اگر هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.

کتاب: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
ترجمه: ارسلان فصیحی

روزای ابری

عشق تو روزای ابری رو به یادم میاره
کوچه‌های تنگ شهری رو به یادم میاره

شهری که تو خونه‌هاش غصه نبود
واقعی بود عشقمون قصه نبود

روزا و شباش چه دوست داشتنی بود
مثل ما روی زمین هیچکی نبود

حس خواستنت هنوزم تو دلم شعله‌وره
هی میخوام فراموشت کنم ولی بی‌ثمره

چه غمی گذاشتی رفتی توی قلب بیقرارم
هنوزم مثل گذشته حسمو بیاد میارم

توی تقویم خیالم خاطرت خیلی عزیزه
یاد چشمای قشنگت ذهنمو به‌هم می‌ریزه

رفتی اما دل زخمیم به نگاه تو دچاره
یاد خاطر عزیزت منو آروم نمیذاره

حامد خانلو
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴

ماه من

نبودنت برای من، گران تمام می‌شود
دوریِ از تو ماهِ من، رنجِ تمام می‌شود

گرچه به خاطرت نیَم، خاطرت همدم من است
زردی چهره‌ی خزان، از سبب غم من است

سوی رقیب می‌روی، خنده به ناز می‌کنی
از چه به راز رفتی و با که نیاز می‌کنی

علت آفرینشم، در طلب تو بودن است
سهم من از وصال تو، نامدن و نبودن است

تاب سیاه موی تو، چون که کنار می‌رود
از دل سرسپرده‌ام، تاب و قرار می‌رود

تا که نگاه جاذبت، مست و خمار می‌رسد
همچو مثال مولوی، شه ز شکار می‌رسد

عشق تو همدم من و یاد تو هر دم من است
ترس نبودنت مها، باعث ماتم من است

سوی دگر نگه کنی، روز مرا سیه کنی
با دل بی‌گنه بد و عمر مرا تَبَه کنی

درد تو و دوا تویی، آه من و نوا منم
گر نظری بما کنی، از همه غم رها منم

حامد خانلو
۲۲ اسفند ۱۳۹۹

لبخند تو

ای گل زیبای من لبخند تو آرامش است
چهره‌ی خندان تو خود معنی آسایش است

در جهان چیزی برایم خوش‌تر از روی تو نیست
فکر دیگر در سرم جز تاب گیسوی تو نیست

خالق هستی تو را چون ماه زیبا آفرید
گوشه‌ی ابروی تو در قلب غوغا آفرید

من هواخواه دو چشم مست و شهلای توام
دوست‌دار قامت چون سرو، رعنای توام

بوی مویت عاشقی را سهل و آسان می‌کند
یک نگاه دل‌فریبت مرده را جان می‌کند

عشق زیبایم تویی، محبوب بی‌تایم تویی
ماه شام تارم و خورشید فردایم تویی

دل تویی دلبر تویی، وز حوریان برتر تویی
بی‌دلان را سر منم، از شاهدان سرتر تویی

در دلم شوری به‌پا کرده‌ست عشق ناب تو
نام تو آرام جان و قلب من بی‌تاب تو

بی‌قرارم در نبودت، بودنت سامان من
یک‌دم از یادم نخواهی رفت ای جانان من

حامد خانلو
۱۳ مرداد ۱۳۹۳

چشمای تو

رنگ چشای قهوه‌ایت، تموم دنیای منه
رسیدنِ به این چشا، تموم رویای منه

چشمای ناز و دلربات، معنی زندگی میدن
وقتی نگاشون می‌کنم، منو به بندگی میدن

درخشش چشم تو رو، ستاره‌ها هم ندارن
به آسمون خیره بشی، خورشید و ماه کم میارن

چه ساده عاشق می‌کنه، قلبمو یک نگاه تو
دلم رو جادو می‌کنه، مردمک سیاه تو

نگاه دلنشین تو، گرم و پر از حرارته
چطور توصیفش کنم، خیال نکن که راحته

برای توصیف نگات، واژه‌ها تقصیر ندارن
چشمای تو یه معجزه‌ست، قدرت تعبیر ندارن

با داشتن چشای تو، غمی تو عالم ندارم
چشمات دنیای منه، چیزی دیگه کم ندارم

تو خواب و تو بیداریام، فقط تو رویای توام
نگاهتو ازم نگیر، عاشق چشمای توام

حامد خانلو
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳

تبسم

تبسمی به من نما، به من که دل‌شکسته‌ام
به من که در حیات خود، به جز تو دل نبسته‌ام

وجود و زنده بودنم، به بود تو عجین شده
غبار غم گرفته‌ام، ز عشق تو چنین شده

تمام کوچه غم شده، هوای دل گرفته است
مگو چرا چنین شدم، که سرّ آن نهفته است

درون قلب زخمی‌ام، جهنمی به پا شده
مسیر زندگی من، پی‌ات به ناکجا شده

برای وصف خوبیت، چه جمله‌ای بیان کنم؟
و مهربانی تو را، چه صورتی عیان کنم؟

مشابه شمیم تو، ز گل‌سِتان شنیده‌ام
گلی به رنگ و بوی تو، به چشم خود ندیده‌ام

تو برترین خلایقی، به این صفت تو لایقی
مرا مواخذه مکن، تو منشا علایقی

ز مهر و مه گذر کنم، ز غیر تو حذر کنم
فقط همین مرا بس است، به چشم تو نظر کنم

امید من به‌سوی تو، نگاه من به کوی تو
مرا به اوج می‌برد، خیال گفت‌وگوی تو

به جادوی نگاه خود، مرا فسرده می‌کنی
به مرز مرگ می‌بری، دوباره زنده می‌کنی

دل پر از امید من، به تار موی بسته است
و بی حضور گرم تو، چو مرغ پر شکسته است

جهان برای من غم است، بدون بوی موی تو
بیا و زندگی بده، به این اسیر روی تو

حامد خانلو
۲۷ آذر ۱۳۹۱