خدا به من دُم داده که مگسها را بپرانم، ولی ای کاش نه دُمی داشتم و نه مگسی بود.
کتاب: قلعه حیوانات
نویسنده: جورج اورول
ترجمه: زهره شیشهچی
خدا به من دُم داده که مگسها را بپرانم، ولی ای کاش نه دُمی داشتم و نه مگسی بود.
کتاب: قلعه حیوانات
نویسنده: جورج اورول
ترجمه: زهره شیشهچی
همهٔ حیوانات برابرند، اما بعضی برابرترند.
کتاب: قلعه حیوانات
نویسنده: جورج اورول
ترجمه: زهره شیشهچی
تنها بنجامین مدعی بود که جزئیات زندگی طولانیش را به خاطر دارد و میداند که همهچیز همان است که همیشه بوده و بعدها نیز به همین منوال خواهد ماند، زندگی نه بدتر میشود نه بهتر و میگفت گرسنگی و مشقت قوانین غیرقابل تغییر زندگی است.
کتاب: قلعه حیوانات
نویسنده: جورج اورول
ترجمه: زهره شیشهچی
بشر یگانه مخلوقی است که مصرف میکند و تولید ندارد. نه شیر میدهد، نه تخم میگذارد. ضعیفتر از آن است که گاوآهن بکشد و سرعتش در دویدن به حدی نیست که خرگوش بگیرد. ولیکن ارباب مطلق حیوانهاست. اوست که آنها را به کار میگمارد و از دسترنج حاصله فقط آنقدر به آنها میدهد که نمیرند و بقیه را تصاحب میکند. کار ماست که زمین را کشت میکنیم و کود ماست که آن را حاصلخیز میسازد، با این همه اوصاف، ما حیوانات صاحب چیزی جز پوست خودمان نیستیم.
کتاب: قلعه حیوانات
نویسنده: جورج اورول
ترجمه: زهره شیشهچی
تمرکز را دیگر تاب ایستادن نیست… هرج و مرجِ محض، افسار گسیخته بر جهان میتازد.
کتاب: عشق گمشده (جهنم بوسنی)
نویسنده: دیوید مونری
ترجمه: حسین ابراهیمی (الوند)
ویران کردن بناها، کتابها و تصاویر درون آنها، یعنی پاک کردن حافظه یک ملت.
کتاب: عشق گمشده (جهنم بوسنی)
نویسنده: دیوید مونری
ترجمه: حسین ابراهیمی (الوند)
خداوند بر مسائلی که انسان میتواند همزمان بر آنها افسوس بخورد، محدودیتی نگذاشته است.
کتاب: عشق گمشده (جهنم بوسنی)
نویسنده: دیوید مونری
ترجمه: حسین ابراهیمی (الوند)
من با دوربین به دخترک نگاه میکردنم که صدای غرولند چابی بلند شد. دوربین را به صحنه پشت کشتی متمایل کردم. شری آنجا بود. او میان دو ناوی اونیفورم پوش ایستاده بود و میان آن دو نفر، خیلی کوچک و شکننده به نظر میرسید. او همان لباسهایی را که با سرعت در جزیره پوشیده بود به تن داشت. موهایش درهم و شانه نکرده بود. یک طرف صورتش برآمده و پف کرده و زیر چشمش زخمی بود. آنها او را زده بودند.
وقتی خوب دقت کردم، تکههای خون خشک شده را روی پیراهنش دیدم. موقعی که یکی از سربازان با خشونت وادارش کرد رو به ساحل بهایستد، یکی از دستهایش باندپیچی شده و خون، باند را رنگی کرده بود. او خسته و ناخوش به نظر میرسید. دیگر رمقی نداشت.
از دیدن او در این حالت، چنان عصبانی شدم که تفنگ را به دست گرفتم ولی به خود نهیب زدم که حالا موقع این کار نیست. برای آنکه تسکین یابم نفس عمیقی کشیدم. وقتی چشمم را باز کردم و دوربین را به چشم گذاشتم دیدم سلیمان دادا بلندگو را در دست گرفته و به طرف دهانش برد.
– شب بخیر هری. دوست عزیزم مطمئنم که این خانم جوان را می شناسی…
و با دست دیگرش به طرف شری اشاره کرد.
– پس از سوالات زیاد که از این خانم کردیم و کمی هم مجبور شدیم ایشان را ناراحت کنیم، من و دوستم به این نتیجه رسیدیم که او حقیقت را میگوید. این خانم عقیده دارد که تو محمولهای را که مورد نظر من و دوستم است در جایی پنهان کردهای که نمیداند کجاست.
عرق صورتش را با دستمال بزرگی پاک کرد.
کتاب: چشم ببر
نویسنده: ویلبور اسمیت
ترجمه: سیروس کوپال
میدانستم که سلیمان دادا نمایش وحشتناکی برای ما تهیه کرده است و لرزش سراپایم را فرا گرفته بود.
آهسته به چابی گفتم: «اسلحهات را با من عوض کن». او تفنگ خود را به من داد و مسلسل را از من گرفت. من به هدفگیری تفنگ افان ایمان داشتم و تصمیم گرفتم آن را بیهوده مصرف نکنم مگر آنکه به شری اذیت و آزاری برسانند. تفنگ را روی زانوهایم مستقر کردم و منتظر شدم. خیلی دلم میخواست سیگاری بکشم تا اعصابم تسکین یابد، ولی احتیاط را از دست نداده و از کشیدن سیگار منصرف شدم.
وقت به کندی میگذشت و ترس و وحشت، دقایق انتظار را طولانیتر میکرد.
چند دقیقه قبل از ساعت نه، رفتوآمدی در عرشه کشتی پدیدار شد و عدهای کمک کردند تا سلیمان دادا از پلههای زیرین کشتی به روی عرشه بیاید. او به شدت عرق کرده و زیر بغل و پشت لباسش خیس شده بود. روی نردهها یعنی جایی که صحنه عقب کشتی را خوب میشد دید، ایستاد.
وقت میگذاشت و ترس مرا آزار میداد. سلیمان دادا با اطرافیان خود شوخی میکرد و میخندید و اطرافیانش هم قهقهه سر داده بودند و صدایشان کاملاً در ساحل به گوش ما میرسید.
کتاب: چشم ببر
نویسنده: ویلبور اسمیت
ترجمه: سیروس کوپال
جزر شروع شده بود و آب دریاچه نیز مثل رودخانه به طرف دریای باز در حرکت بود. چابی موتور کشتی را روشن کرده و حرکت کردیم و جعبه دست به دست میگشت.
از چابی پرسیدم: چابی چه احساسی داری؟ فکر میکنی که پولدار شدهای؟
– فرق نمیکند. همان حس سابق را دارم.
شری پرسید: تو با سهمت چه خواهی کرد؟
– خانم شری، یک کم دیر شده است. اگر بیست سال جوانتر بودم خیلی کارها میتوانستم و میخواستم بکنم. حالا که پیر شدهام دیگر خیلی دیر شده است.
شری رو به آنجلو کرده و گفت: تو که جوان هستی تو چه خواهی کرد؟
– خانم شری، یک فهرست طولانی از کارهایی که خواهم کرد تهیه کردهام.
کتاب: چشم ببر
نویسنده: ویلبور اسمیت
ترجمه: سیروس کوپال